#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_209
با اينكه فكر مي كردم شايد بخواهد تغيير رويه بدهد..اما در كمال ناباوري مي بينم كه او روال عادي زندگيش را در پيش گرفته است ...اما من كه او را شناخته ام ...فهميده ام.. كه اين روال عادي... يك فرق هايي با گذشته دارد...او حتي براي وعده هاي ناهار هم به خانه مي ايد ...و مرتب با تماسهايي كه در حد چند كلمه كوتاه است..از حالم مطمئن مي شود ...
وگرنه مي دانم چقدر از من و كار و كردارم خسته شده است...هنوز پايم بايد در گچ باشد...از روزي كه برگشته ام يكبار هم پايين نرفته ام..پارسا هم مانند من در اتاق غذايش را مي خورد و به كارهايش مي رسد..البته بي حرف و بيكلام ...و بعضا ..وقتهايي هم پايين مي رود و ساعتي را انجا مي ماند...
حالم رو به بهبود است ..ديگر مي توانم خيلي از كارهايم را خودم انجام دهم ...همه چي به ظاهر خوب پيش مي رود ...كه امروز با امدن زود به هنگام پارسا از شركت ..همه چيز ناگهان تغيير مي كند و من كه انتظار ديدنش را در ان موقع روز ندارم براي اولين بار در اين چند روز ه ...اغاز گر حرف مي شوم ...
- سلام ..اتفاقي افتاده ؟
پالتويش را در مي اورد و موهايش كه بر اثر باران شديد بيرون ...كاملا خيس شده اند را به وسيله حوله اي كه در دست دارد و مطمئنا عصمت براي خوش خدمتي از بدو ورود به دستش داده است خشك مي كند .....و مي گويد:
- سلام ..نه
- پس چرا انقدر زود اومدي ؟
دستانش متوقف مي شوند و خيره در چشمانم با بي احساسي مي گويد:
- ايرادي داره؟
خجالت زده گونه هايم گر مي گيرند و سرم را پايين مي اندازم و مي گويم :
- نه ...فقط پرسيدم
حوله را روي دسته صندلي مي اندازد و به سمت دستشويي مي رود و مي گويد:
- پات چطوره ؟درد كه نداري ؟
كمي خودم را روي مبل رو به شومينه جا به جا مي كنم و سر به زير مي گويم:
- نه.. خوبم
از دستشويي بيرون مي ايد و جدي مي گويد:
romangram.com | @romangraam