#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_208




- مگه من حالم خوبه ...؟مي خواي باور كنم كه اونا بهت گفتن برو..و توام گفتي چشم؟ ...بگو از خونه كه با ماشين حاجي بيرون رفتي ..كجا بردتت؟





چشمانم گشاد مي شوند و با ناباوري به او نگاه مي كنم و لبانم از تعجب باز مي ماند

صدايش را پايين تر مي اورد و با ترديد مي پرسد:

- اون باعث شد تو تصادف كني ؟...

در تعجب از دانسته هاي پارسا سكوت مي كنم

-چرا حرف نمي زني ؟از چي مي ترسي ؟من كه اينجام ...





حرفي نمي زنم و او با بهم ريختگي مي گويد:

- مي دوني اونا بهم چي گفتن؟ گفتن كه تو بهشون گفتي از من بيزاري و مي خواي از اينجا بري ...براي اينكه نذاشتم بري سر كار !..ببين ..اخه اينم دليله؟گفتن بهشون گفتي ..چون من ازت خواستم با من باشي ..از ترس از اين خونه رفتي ؟چرا منو از اين عذاب رها نمي كني و نمي گي كه همش دروغه ...

و به شدت گلدان روي ميز نزديك دستش را بر زمين مي كوبد و با فرياد مي گويد:

- حرف بزن..دِ لعنتي .حرف بزن





اشكهايم جاري مي شود و او كه ديگر تحمل ديدنم را ندارد با بستن محكم در از اتاق خارج مي شود

و تازه مي فهم كه من چه احمقي بودم و هستم ..بيچاره پارسا كه بايد همه ما را تحمل كند

فصل بيست و پنجم:





چند روزي مي گذرد و درد زخمهايم كمتر مي شوند....گاه گداري هم صداهاي جر و بحث از پايين مي ايد ...كه انها هم به خاطر وجود من است

خدا خير دهد زينب را كه تا مي تواند كمك حالم مي شود و به فكر خورد و خوراك و حمامم هست..

پارسا ديگر خودش را اذيت نمي كند و حتي يك كلمه هم از من نمي پرسد ...اما عوضش انقدر با من سر سنگين مي شود كه حضورش در اتاق نفس كشيدن را برايم سخت تر مي كند ..

سعيد هم تا جايي كه بتواند به دور از چشم حاجي به من سر مي زند ..او هم نمي داند چه شده و چه اتفاقي افتاده است..اوايل فكر مي كردم شايد پارسا از طريق سعيد بخواهد چيزهايي از من بپرسد ..اما با بي تفاوتي سعيد و حرفهاي ديگري كه مي زند متوجه مي شوم كه پارسا ترجيح داده خود كارهايش را پيش ببرد و در اين باره از كسي كمك نطلبد ...

romangram.com | @romangraam