#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_207
- سهرابم هر وقت مي خواست باهات حرف بزنه ..انقدر عذابش مي دادي ؟
لبخند تلخي مي زنم و مي گويم:
- نه...اون براش مهم نبود كه اطرافمون داره چه اتفاقاتي مي افته ...هيچ وقتم براش مهم نبود..حرفهاي اداماي اطرافش چقدر درسته..اون توي يه فكراي ديگه بود
- خوبه ....پس فهميدي كه من اون نيستم..و جواب مي خوام...پس تا اين خونه رو روي سر همه ادماش خراب نكردم ..حرف بزن ..حرف بزن و بگو چي شده و چي باعث شده كه من بايد يك هفته تمام.... تمام سرد خونه ها و بيمارستان اين شهرو دنبال تو بگردم ...و عكستو بندازم تو روزنامه ها ....حرف بزن
با ترس به چشمانش خيره مي شوم و مي گويم:
- پدر و مادرت دوست ندارن من اينجا باشم
چشمانش را با عصبانيت مي بند و واژه... واژه از جمله اش را كشيده تكرار مي كند:
- چرا از اينجا رفتي؟..چطوري تصادف كردي ؟..چرا وقتي بهوش اومدي خبر ندادي كه من مادر مرده بفهم هنوز نفس مي كشي ؟
صدايش انقدر بلند است كه از ترس بر خورد مي لرزم و با من من مي گويم:
- تو روخدا بزار براي بعد ..الان حالم خوب نيست
از جايش بر مي خيزد و دستانش را باز مي كند و با فرياد مي گويد:
romangram.com | @romangraam