#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_206
- گريه نكن ديگه..يه دونه بهترشو برات مي گيرم ...
خبري از دردم ندارد ..شايد هم دارد... و خودش را به ان راه زده است
ان ميز فقط يك ميز نقشه كشي نبود..همه يادگاري بود كه از سهراب برايم مانده بود...كه ان هم سخاوتمندانه جلوي چشمانم دودش كردن.. رفت
نمي دانم چرا با ديدن همه اين بي رحمي ها و بي مرامي هايشان باز هم مرا به اين خانه اورده است...كاش مي دانستم در فكرش چه مي گذرد و چه مي خواهد بكند..پارسا كسي نيست كه بي گدار به اب زند ..مطمئنا با خود فكرهايي دارد..شايد هم در پي كشف حقيقتي است كه از او پوشانيده شده است.
- خيلي درد داري ؟
بينيم را بالا مي كشم و مي گويم:
- نگفتم...چرا با اوردنم مي خواي زجر كشم كني ..دارن با زبون بي زبوني مي گن برو ...تو كه پسرشوني چرا زبونشونو نمي فهمي؟
با دستمال قطره اشك گوشه چشمم را مي گيرد و با جديت و حرص مي گويد:
- تو زن مني ...كسي اجازه نداره تو رو از اينجا بيرون كنه ...چه حاج خانوم چه حاجي
....از اين به بعد هر كي بخواد چيزي به تو بگه... با من طرفه
در سكوت به او كه هنوز به سمتم خم شده است خيره مي شوم كه با جديت مي پرسد:
- مگه بهت نگفته بودم هر چي كه پيش اومد يا اگه كار داشتي باهام تماس بگير ؟
چشمانم را دو سه بار مي بندم و باز مي كنم و نمي دانم چه به او بگويم... كه رنجيده خاطر نشوم...چگونه بايد به او مي گفتم..كه رفتم تا تو راحت تر به رفتنت برسي و من مانعت نباشم..تويي كه مرا دوست نداري و من برايت سرباري بيش نيستم ...
- براي تو چه فرقي مي كنه؟...تو كه داري مي ري ...
- جوابو درست بده ...چرا بدون اينكه به من چيزي بگي پاتو از اين خونه بيرون گذاشتي ؟
باز سكوت مي كنم و نمي دانم چه بگويم و سوالش را با سوالي پاسخ مي دهم:
- خودت چي مي دوني ؟
نفسش را كلافه بيرون مي دهد و دستي به موهايش مي كشد و مي گويد:
romangram.com | @romangraam