#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_205
پارسا در مانده و خسته از وزنم كمي جا به جايم مي كند و مي گويد: :
- يكي ديگه برات ميخرم
اما گريه ام شدت گرفته است و بند نمي ايد و او سريع حركت مي كند
ديگر به فكر خجالت كشيدن از اينكه در اغوشش هستم را نيستم...ديگر درد از دست دادن كودك 7 ماهه ام را ندارم ...ديگر غم دوري از سهراب را ندارم ...ديگر ناراحت از هم اتاقي بودن با پارسار نيستم
حالا...اندوه و حسرت دارم...كينه دارم ...اه دارم...اشك دارم.. براي نابود كردن علايق از دست رفته ام ..
ساعتها و زمانهايي كه تا به صبح با وجود نقشه ها زنده شده بودم ...من از اين ادما متنفرم..از خودشون ...از اعتقاداتشان...از خشم و كينه هايشان ...از همه و همه ....درد و اشك نمي گذارد بفهم كه كي به اتاقمان رسيده ايم....تنها زماني سرم را از روي سينه اش برمي دارم كه با صداي دو رگه اي عصمت را صدا مي زند ......حالا هق هق نمي كنم ..فقط با قلبي شكسته به قسمتي از پيرهنش كه خيس شده از اشكانم با چشماني تر و بي صدا نگاه مي كنم...
عصمت سراسيمه از پله ها بالا مي ايد و مي گويد: :
- بله آقا؟
- چرا اتاقو جمع و جور نكردي؟ ...مگه نمي دونستي امروز مهنازو ميارم...؟
عصمت به من من مي افتد و يك دفعه بدون حرفي وارد اتاق مي شود ...پارسا تحملش را از دست مي دهد و مي گويد:
- حالا؟
عصمت مستاصل و نگران وسط اتاق مي ايستد
- لازم نكرده برو پايين براي حاج خانومت گرد گيري كن
- الان جمع مي كنم اقا
- بيرون
- اخه اقا
- نشنيدي؟... گفتم بيرون ..همين حالا
عصمت با ناراحتي از اتاق بيرون مي ايد و پارسا وارد مي شود و با احتياط من را روي مبل مي خواباند
به سمت تخت مي رود و دو سه تكه از لباسهايش را از روي تخت بر مي دارد ..و بالشت را مرتب مي كند و ملافه و پتو رو كنار زد و به سراغم مي ايد ....و به اهستگي بلندم مي كند و به سمت تخت مي برد و روي تخت مي خواباندم..خيسي مژه هايم را حس مي كنم ..و اشكهايي كه اثرشان رو صورتم هنوز باقي مانده است ..
لبه تخت مي نشيند و دستش را به سمت دگمه مانتوم مي برد ... سرم را بر مي گردانم و به عصمت كه با دقت در حال ديدن ما است نگاه مي كنم ..پارسا مسير نگاهم را دنبال مي كند و با ديدن عصمت ..ناگهان بلند مي شودو با فرياد مي گويد::
- وايستادي كه جزئياتو خبر رساني كني ؟
عصمت از فريادش رنگ پريده ببخشيدي مي گويد و بدو به طبقه پايين مي رود ...
پارسا در را محكم مي بند و با اخمي دوباره لبه تخت مي نشيند و ...دگمه ها رو يكي پس از ديگري باز مي كند ... و با تلاشي كه مي خواهد دردم نگيرد مانتو يم را در مي اورد
گره روسري رو باز مي كند و خم مي شود و دستمالي رو از جعبه روي عسلي بيرون مي كشد و به طرفم خم مي شود و اشكها را از روي گونه و زير چشمانم پاك مي كند و مي گويد:
romangram.com | @romangraam