#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_204
جلوي در ورودي نه عصمت است و نه زينب ..از سعيد و حاج خانومم هم خبري نيست پارسا خيره به در ورودي مي گويد::
- فكر كنم كسي خونه نباشه
بر مي گردم..براي دلخوشيم اين حرف را زده است اما من مي دانم همه هستند و پا پيش نمي گذارند :
- مهم نيست..لازم نيست چيزي بگي ..من خودمو براي هر چيزي اماده كردم
سوئيچ را با حرص مي چرخاند و ماشين را خاموش مي كند و پياده مي شود.
به اخلاقش واقف هستم ..مطمئنم زينب يا عصمت از خشم و عصبانيت پارسا در امان نخواهند بود..بخصوص كه اين چند روز عصباني و گرفته است
به سختي دستگيره رو فشار مي دهم و در را باز مي كنم ...كمي در جايم تكان مي خورم و كمربندم را باز مي كنم ... جاي بخيه هام تير ميكشند..چرا نگذاشت چند روز ديگرهم در بيمارستان بمانم ؟..سعي مي كنم پاي ازادم را تكان دهم ...اما چنان ضعفي مي كنم كه چشمان لحظه اي تار مي شوند
- كي گفت پياده شي؟
چشمانم را باز مي كنم و به نماي ساختمان خيره مي شوم و در دل مي گويم:
- كاش اتاقمان در طبقه پايين بود....فكر نمي كنم تا بالا از درد طاقت بياورم
پارسا كه مدام حرص مي خورد و صورتش از فرط عصبانيت قرمز است در ماشين را كامل باز مي كند و قبل از مخالفتم دست زير زانوهايم مي اندازد و بلندم مي كند...از شدت درد چشمانم را مي بندم و صدايم را در نمي اورم
به شدن ضعف كرده ا م و احساس تشنگي مي كنم..... همونطور كه در اغوشش هستم به سمت ساختمان مي رويم ..از خجالت چشمانم را باز نمي كنم و سرم را بيشتر به سينه اش مي چسبانم ..
درد لحظه اي رهايم نمي كند.. با دست چپ پيرهنش را از شدت درد چنگ مي اندازم
احتمالا دستور حاجي است كه اينگونه از ما استقبال شود ...
...احساس غريبي شديد شبنم اشك را برايم به ارمغان مي اورد ..اصلا نمي بينم كجائيم... فقط همين كه به پله ها مي رسد و اولين پله را بالا مي رود پهلويم درد مي گيرد و چنگم را محكمتر مي كنم كه مي ايستد.. ....
لحظه اي چشمانم را باز مي كنم كه اي كاش اصلا باز نمي كردم ..كمي پايين تر از ساختمان و در گوشه اي از باغ چيزي در حال سوختن است ..البته اگر بگويم سوخته بود و حالا دودش در امده .. بهتره است ...نگاهم رنگ غم مي گيرد و با ناباوري به ميز نقشه كشيم كه چيزي ديگري از آن نمانده است خيره مي شوم ..
حال احساس مي كنم كه ديگر دردي ندارم ....عوضش ..قلبم به اندازه تمام سالهاي عمرم فشرده مي شود .. و نا خودآگاه اشك از گوشه چشمانم سرازير مي شوند ..بي صدا و بي پناه ..به صحنه اي كه هيچ وقت فكر نمي كردم ببينم نگاه مي كنم
پارسا بدتر از من با تعجب و دهني نيمه باز به دود رفته به هوا نگاه مي كند ..سرم را بر مي گردانم و روي سينه اش مي گذارم ...و اروم شروع به گريه مي كنم
romangram.com | @romangraam