#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_203


من از غريبه و همكار و دوست و اشنا شنيدم ..بخدا ديگه كم اوردم...نمي دونم چيكار كنم..اگه مي تونستم اتاقمو ازت جدا مي كردم..اما خودت وضعيت اون خراب شده رو كه مي دوني ..





كي تو اون خونه حريم وجود داشته كه بعد از اين وجود داشته باشه؟.. وقتي از جاي لباساي زير ادم خبر دارن مي خواي اتاق عوض كنم .؟.من كه رو مبل مي خوابم يا به بهانه كار شركت... اصلا خونه نميام ...

بسه مهناز ..به اينجام رسيده ..دارم ديوونه مي شم ...





سرش را روي فرمون مي گذارد ...با حرفهايش مي فهم كه او را با افكار مسمومشان به بيراهه كشاندند و تقصيرها را به گردن من انداختند ..به طرفش بر مي گردم ...خسته شده است ....فقط نمي خواهد جلوي من اشك بريزد وگرنه همان كار را هم مي كند...

با اينكه مي دانم راه سختي در پيش دارم براي گفتن واقعيت به پارسا..اما به خاطرش ارام مي گيرم و دستم را بلند مي كنم و روي بازويش مي گذارم ..سرش را با گنگي بلند مي كند و خيره ام مي شود و مي گويم:

-ببخشيد

- چرا معذرت مي خواي؟

- تو اين مشكلات هيچ وقت به فكرت نبودم ..من فقط مي خوام ديگه تو اون خونه نباشم

نگاهي به دستم كه روي بازوش است مي كند ... به ارامي دستم رابر مي دارم و مي گويم:

- بريم...تا نيم ساعت ديگه هي زنگ پشت زنگ كه كجائيد..به اندازه كافي گرفتاري داري ..نمي خوام منم بشم مشكلت

- تو مشكل من نيستي مهناز ...فقط مي خوام منم يكم درك كني

- نگي هم مي دونم ...شايد قسمت ما هم همينه ..منتها حالا كه بچه اي در كار نيست ..نمي دونم چي در انتظارمه

- چرا اينطور فكر مي كني؟

- نيازي به فكر كردن نيست ..همين كه يه توك پا تا بيمارستان نيومدن همه چي دستم اومده ...

به سمتش مي چرخم:

- از اين به بعد هر تصميمي كه بگيري من ديگه روش حرفي نمي زنم ..هر تصميمي...هر چي بگي گوش مي كنم

خيره نگاهم مي كند .. به عقب تكيه مي دهم و سكوت مي كنم ..كمي كه مي گذرد نفسش را بيرون مي دهد و با چرخش سوئيچ ماشين ....حركت مي كند

به جلوي خانه كه مي رسيم احساس مي كنم كه قرار است پا به زندان بگذارم ...





با چند بوق پياپي در باز مي شود و پارسا ماشين را به داخل مي راند ...پرنده هم پر نمي ز ند.

ان هم درست وسط هفته كه همه بايد در كار و تلاش باشند... با ورودمان انگار زمان از حركت مي ايستد..فكر مي كنم كه چشمهايي از هر طرف خانه ما را مي پايد ..

romangram.com | @romangraam