#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_202
اين چند روز بي توجهي پارسا مزيد بر علت مي شود كه نخواهم به ان خانه باز گردم ...از اينكه بخوهد مرا به برزخي ببرد كه جز عذاب برايم نيست...در اتشم و بي قرار
نگاهي به من مي اندازد و بدون جوابي زير زانوهايم را مي گيرد و بلندم مي كند ....
درد در كل بدنم مي پيچيد و آخم در مي ايد ..سعي مي كند مرا با احتياط رويي صندلي جلو بگذارد ..نفسم از درد بند مي ايد
كمربند را از رويم رد مي كند و خم مي شود و مي بند ...اشكم در مي ايد با ديوار حرف مي زدم راحت تر بودم....
وقتي پشت فرمان مي نشيند نفسي تازه مي كند و دستي به موهايش مي كشد و مي خواهد ماشين را روشن كند ... اما لحظه اي مي ايستد و دستش را پس مي كشد و چشمانش را مي بندد و به عقب تكيه مي دهد ...صورتم از اشكها خيس مي شوند و به بيرون خيره مي شوم كه مي گويد:
- بهت بي احترامي كردم...دست درازي كردم؟
بدون چرخاندن سر... تنها نگاهم را از بيرون مي گيرم و به دستگيره در چشم دوزم كه ادامه مي دهد
- من كه چيزي بهت نگفته بودم..ازت چيزي نخواسته بود ....تحمل حاجي سخت بود..تحمل منم سخت بود؟
يكم ديرتر اورده بودنت بيمارستان كه توام بايد مثل اون خدا بيامرز سينه قبرستون مي خوابيدي
از من بدت مي اومد ...به خودم مي گفتي ...يه فكري مي كردم ....مهناز تمام زندگيمو بهم ريختي ..نه شب دارم نه روز ...
از يه طرف غر غر و امر و نهي حاجي از يه طرف تو......منم تا يه جا كشش دارم ...نمي خوام بااين حالت اذيتت كنم..اما چه كنم كه تو اون خونه ادم نمي تونم دو كلام راحت حرف بزنه.... قبل از اينكه حرفش به اين اون برسه
ولت كنم كه كجا بري ؟خوبه كه ديدي برادرت باهات چيكار كرد .....شده بغد از اون ماجرا يه تماس باهات بگيره ؟نه شده؟پس چرا حرف الكي مي زني؟
فكر مي كني همين كه يه كار پيدا كني همه چي حله ؟نه بخدا ...نه به قران تازه اول بدبختيته....اونم توي اين كشور ..
سكوت مي كنم كه حرفهايش را بزند ...نمي دانم چرا حرف از كار مي زند
تو يه بار رفتي اون شركت... اما من چندين و چند بار رفتم..شركتي كه براي جلب توجه مشتري هر ماه منشيشونو عوض مي كنن ..محل كار نيست ..مردشم اونجا كم مياره چه به زنش ..
به پير به پيغمير من با كار كردنت مشكل ندارم...اما كاش با منم در ميون مي ذاشتي نه به عنوان يه شوهر تحميلي ..به عنوان يه برادر يا يه دوست..حاجي برام ارزش قائل نيست ..و فكر مي كنه هنوز يه پسر بچه ام.. تو ديگه چرا؟
نمي دونم چرا نمي خواد ببينه من 34 سالمه ..تحصيل كرده ام...انقدر سطح فكرش بچگانه و قديميه كه فكر مي كنه چون فقط پول اوليه كارو داده ..داره اون شركتو مي چرخونه ..
حتي نمي دونه شركت چي هست ...خبر نداره چقدر گسترشش دادم ..چقدر براش خونه دل خوردم..چند بار تا مرحله ورشكستگي پيش رفتم اما با جون كندن نذاشتم كه بخورم زمين ...كه بشم ملعبه دستش براي سركوفت ...اما تو برام ارزش قائل باش...بفهم كه من مثل ادماي اون خونه فكر نمي كنم ...
هزار بار به اون خدا بيامرز گفتم...حالا كه مي خواي زن بگيري ..يا خونه زندگيتو عوض كن و از اينجا برو ...يا يه زني باب ميل اينا بگير ..هزار بار گفتم ..تو كه دخل و خرجت يكي نيست يه نفر ديگه ام رم بدبخت نكن....
اما كي تو اون خونه به حرفم گوش كرد كه اون بكنه
فكر مي كني براي من اسون بود بيام زن برادرمو بگيرم؟ ...كه حرف و حديثا رو به جون بخرم .؟..بگن چشمش از اول دنبال زن برادرش بود..اگه تو حرف شنيدي ..صد برابر بدترشو من شنيدم
اگه تو از فاميل و خانواده شنيدي ..
romangram.com | @romangraam