#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_201


حتي با من هم حرف نمي زد و مدام مقابل پنجره مي ايستد ...كاش مي دانستم در اين چند روزه چه اتفاقهايي برايش افتاده و چه او را انقدر عصباني كرده است...





چند روز ديگر هم مي گذرد و مرتب مي رود و مي ايد ...در اين ميان انقدر كم با من حرف مي زند كه ديگر مطمئن مي شوم . كه او مرا مقصر مي داند و به خاطر وضعيتم چيزي نمي گويد.

كاش شاهدي براي تمام اتفاقهايي كه برايم افتاده است داشتم...چه كنم كه سعيد هم بي خبر از هر كجا بود ...





بلاخره روزهاي ماندنم در بيمارستان به سر مي رسد و بايد به خانه باز گردم البته دو سه روزي زودتر ..ان هم به اصرار پارسا ...نگرانيم زياد مي شود..

مي دانم كه ديگر جايي در ان خانه ندارم ..اما جايي را هم ندارم كه به انجا پناه ببرم ...پارسا در اين چند روز تنها مي امد و مي رفت..هيچ خبري از بقيه نبود ... ..از بازگشت به ان خانه مي ترسيدم ...

كاش پارسا به حرف مي امد تا من هم حرفهايم را برايش مي زدم..مي ترسيدم اگه من اغاز كننده باشم فكر كند از همين حالا به دنبال تبرعه خود هستم و مي خواهم دست پيش بگيرم كه پس نيفتم ..پس سكوت كرده بودم

به كمك پرستار روي ويلچر با كلي درد مي نشينم ....وقتي پرستار روسري را رو سرم مي گذارد پارسا وارد اتاق مي شود و رو به پرستار مي گويد::

- ممنون ديگه بقيه اشو خودم انجام مي دم

پرستار بر مي خيزد و مي گويد:

- بفرماييد فقط موقع بلند كردن و نشوندن مراقب باشيد هنوز جاي بخيه هاش درد مي كنه كمي مراقب باشيد كه خونريزي نكنه

- بله ممنون

با خروج پرستار به سمت كيف رويتخت مي رود..دستانم انقدر ناتوانند كه حتي قدرت بستن گره روسريم راهم ندارند ...احساس حقارت مي كنم .... باعث و باني تمام اين بلاها كسي است كه اكنون در حجرهاش نشسته است... بغض مي كنم و چشمانم را هاله اي از اشك فرا مي گيرد ... وسايلم راكه بر مي دارد با چهره اي اخمالود ويلچر را حركت مي دهد و مقابلم مي نشيند و بدوننگاه كردن به من ..دستانم را پس مي زند و روسريم را گره مي زد و سعي مي كند كه كميروي سرم مرتبش كنه ... در اخرين لحظه كه مي خواهد كمي روسريم را عقب دهد نگاهي بهمن مي اندازد و در چشمانم خيره مي ماند ..از او خجالت نمي كشم و اشكم در مي ايد وبا ناراحتي ...خود به سختي روسري رو رو سرم درست مي كنم..و با خود مي انديشم كه.. چرا او با من چنين مي كند.؟





از اتاق بيرون مي ايم و به سمت در خروجي حركت مي كنيم ..بين راه پزشك معالج كه در حال صحبت با يكي از پرستاران است با ديدنم نزديك مي شود و رو به پارسا مي گويد:

- اي كاش مي ذاشتيد يه چند روي بستري مي موند..اينطوري خيال خودتونم راحت تر مي شد

- تو خونه بيشتر رسيدگي ميشه خيالم راحت تره

- به هر حال كم چيزي نيست..تصادف بدي داشته ..هر چقدر هم كه خوب نگهداري كنن ولي به اندازه اينجا نمي تونن بهش رسيدگي كنند ...

پارسا سري تكان مي دهد و با تشكر از دكتر راه مي افتد ..به جلوي ماشين كه مي رسيم ...در را باز مي كند و به سراغم مي ايد و مي خواهد زير زانوهايم را بگيرد كه مانعش مي شوم و مي گويم:

- منو هيچ كس تو اون خونه نمي خواد..ديگه همه چي تموم شده ..نه بچه اي هست نه چيز ديگه اي كه منو تو اون خونه پا بند كنه ..منو بذارو برو ..خواهش مي كنم ...مي دونم توام خسته اي ....كلافه اي ...درمونده شدي از اين همه اعصاب خرد كني ...تو رو به روح برادرت... منو ول كن ....به برادرم زنگ مي زنم بياد دنبالم ..باور كن حاجي هم از اين تصميم خوشحال ميشه ..





romangram.com | @romangraam