#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_200
اما من از اينكه ديگر به اتاق نيايد بيم دارم ..در زندگيم انقدر از بي كس شدن نمي ترسيدم كه حالا مي ترسم... حالا كه او را مي بينم ..حتي نمي خواهم لحظه اي چشم از من بردارد...و تركم كند
فصل بيست و چهارم:
همان روز مرا به بيمارستان ديگري انتقال مي دهد و خود تا زماني كه مرا به اتاق ببرند و مطمئن شود كه دكتر و پرستارها كارشان را درست انجام مي دهند..لحظه اي از من دور نمي شود ...
در اين ميان هر از گاهي كه گوشيش زنگ مي خورد...نگاهي به صفحه اش مي اندازد و تماس را قطع مي كند و جواب نمي دهد
مرتب در حال رفت و امد است ...خستگي از سر و كولش مي بارد ..اما دم نمي زد و هر چه كه لازم است و پرستاران و دكترها مي خواهند در كمترين زمان ممكن انجام مي دهد ....و فراهم مي اورد
به جز همان چند جمله كوتاهي كه امروز صبح به يكديگر گفته ايم هيچ حرف ديگري رد و بدل نشده است ..
نزديك به غروب است...با چشماني كه به زور بازشان نگه داشته است وارد اتاق مي شود و با لبخند محوي كه ان را هم به زور مي زند مي گويد:
- من يه سر مي رم خونه ..و زودي بر مي گردم.....
گوشي از جيبش در مي اورد و كنار ميز چسبيده به تخت مي گذارد و مي گويد::
- هر موردي پيش اومد سريع با هام تماس بگير ...هرچند من خيلي زود بر مي گردم ...
نگاهي به صورت رنگ پريده اش مي اندازم و ارام مي گويم:
- برو خونه كمي استراحت كن.. ..اينجا پرستارا هستن ..تو لازم نيست بياي ..برو خسته اي ..
و براي راحت كردن خيالش.لبخندي مي زنم و ادامه مي دهم :
- معلومه كه مي خواي از بي خوابي پس بيفتي ...بي خودي نيا..من خوبم
نگاهي به صورتم مي اندازد و سپس دستي به صورتش مي كشد و بي توجه به حرفهايم مي گويد:
- نه... زود بر مي گردم ...
با خروجش از اتاق به ياد يك هفته پيش مي افتم و اينكه بايد چطور حرفهايم را به او بزنم كه باور كند كه چگونه اين بلاها سرم امده است...
دو ساعت بعد باز مي گردد از سر و وضعش معلوم است كه ..سريع اصلاحي كرده و دوش گرفته است و شده همان پارساي گذشته ...اما چهره اش عصباني و درهم تر از صبح است ...اخمش انقدر زياد است كه جرات حرف زدن هم پيدا نمي كنم ...شب را پيشم مي ماند و تلفني.... بسياري از كارهايش را انجام مي دهد ...اما همچنان بعضي از تماسها را قطع و يا بي جواب مي گذارد...
romangram.com | @romangraam