#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_199
- منو كه مي شناسي ؟
محكم بودم ..اما با ديدنش ...دل تنگ مي شوم و قطرات اشك از گوشه چشمم سرازير مي شوند و نگاهم را در چشمانش مي دوزم
پرستار وارد اتاق مي شود و مي گويد:
- اصلا حرف نمي زنه...قرار بود تا فردا صبر كنيم..پليسم در جريانه..اما حالش خوب نبود بايد هنوز بستري باشه ...تصادف كرده... راننده هم فرار كرده .... تا بيارنش اينجا كلي خون هم از دست داده بود ...پليس دم دره...وقتي اوردنش هيچي با خودش نداشت ...كه بتونيم شناسايش كنيم ... اگه امكان داره يه چيزي نشون بديد كه بگه اين خانوم همسرتونه
پارسا با نگاهي غمگين و عصبي به من ...شناسنامه اش را از جيب پالتويش در مي اورد و مي گويد:
- زنمو مي خوام از اين بيمارستان به بيمارستان ديگه منتقل كنم
پرستار با نگاهي گيج به پارسا ..سري تكان مي دهد و شناسنامه به دست از اتاق خارج مي شود...
پارسا كه هنوز نگاهش به من است ..ارام ارام به تخت نزديك مي شود ..ته مانده بوي ادكلن لباسهايش را كه از نزديكي به من ...به مشام مي رسد با تمام وجود بو مي كشم و چشمانم را مي بندم
ارام كه چشمانم را باز مي كنم بالاي سرم مي بينمش ... نگاه از صورتم نمي گيرد .... لبخند تلخي مي زنم و به سختي لبهاي ترك خورده ام را تكاني مي دهم تا باور كند خودم هستم ..هر چند با ان صورت دربو داغانم هم بيچاره حق دارد كه شك كند ..پس تعللي نمي كنم و با صداي ضعيفي مي گويم:
- فكر مي كردم ديگه نمي بينمت
با شنيدن صدايم ..قدرتي پيدا مي كند و با درماندگي مي گويد:
- چه اتفاقي افتاده ؟..تو؟..اينجا.؟..مي دوني چند روزه كه دنبالتم ؟
بي گمان كسي به او چيزي نگفته است و تنها داستان سرايهاي خود را به او خورانده اند .
در برابر سوالش سكوت مي كنم ...نمي دانم به او چه گفتند و او چه مي داند ..اما ان چهره در هم و نگران گوياي چيزهايي است كه مطمئنم مي كند او فكر هاي ديگري مي كند و از واقعيت بي خبر است
همچنان نگاهش مي كنم كه ارام دست راستش را بلند مي كند و به سمت پيشانيم مي برد
چشمانم را مي بندم ..او نگران است و من بريده از زندگي ...شايد لمس دستانش كمي ارامم كند كه در باز مي شود و پرستار به همراه پليسي كه كلاهش در دست است وارد مي شود و رو به پارسا كه با باز شدن در... دستش را پس كشيده است مي گويد:
- ايشون با شما كار دارن...
پارسا كه كمي ارامتر شده است ..نگاهي به من مي اندازد و با صداي ارامي به من مي گويد:
- الان ميام
و همراه مرد از اتاق خارج مي شود و پرستار به سمتم مي ايد و مي گويد:
- جدي شوهرته ؟بابا اينكه دو دقيقه ديرتر مي اوردمش تو اتاق..بيمارستانو رو سرمون خراب مي كرد ...تو كه مي دوني اينطور ادميه... چرا اين چند روزه صدات در نيومد؟بيچاره داشت تا مرز سكته پيش مي رفت
او حرف مي زند و نگاه من به در است ... پرستار مدام از او مي گويد...
romangram.com | @romangraam