#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_198
فصل بيست و سوم:
امروز چند روز است كه در اينجايم ..نمي دانم ..اما انقدر ديوار كثيف رو به رويم تكراري شده است و انقدر دانشجويان مامايي و پرستاري به اين اتاق رفت و امد كرده اند كه بي گمان فهميده ام كه بيش از دو سه روز است كه در اين بيمارستان بستريم ...پرستاري كه روزها به سراغم مي ايد..سرم دستم را چك مي كند و مي گويد:
-پرستار شيفت ديشب مي گفت...خيلي درد داشتي
جوابي نمي دهم...هرچه تلاش مي كند حرفي از من بيرون بكشد نمي تواند ..يعني هيچ كس نمي تواند..بعد از ان تصادف وحشتناك و درد اور.. تصميم خود را گرفته ام تا ديگر با كسي حرف نزنم...راستش هم مي ترسم .....هيچ اميدي به ديدار مجدد با انها ندارم و نمي خواهم كه داشته باشم..تنها به پارسا فكر مي كنم كه او در اين مدت كجا بوده و چه مي كند ...باور كردني نيست..اما دلم برايش تنگ شده است...اما از اينكه به ان خانه و بين ان ادمها باز گردم مي ترسم...
از اتاق خارج مي شود و هم اتاقي وراجم به سمتم مي چرخد و مي گويد:
-هيچ كسي رو نداري؟ ...مگه ميشه...دختر تو الان يك هفته است كه اينجايي ...شوهري؟ برادري؟ پدري ؟مادري؟ خواهري؟
صداي خش دار و بمش گوشم را ازار مي دهد ...
سرم هم به شدت درد مي كند چشمانم را روي هم مي گذارم ...تا كمي ارامش به سراغم بيايد ...اما باز او وراجي مي كند و روي اعصابم مي رود ..پرستار ديگري به اتاق مي ايد و همراه خود چند كار اموز مي اورد كه هم وضعيتم را چك كنند..هم كسب تجربه ..
با اين وضعيت اشفته فهميده ام كه اينجا يك بيمارستان دولتي است ...بعد از ان روز و ان اتفاق تنها خواست خدا بود كه زنده بمانم و اكنون در اين گوشه از شهر ... تنها و غريب افتاده باشم......
حضورشان را دوست ندارم اما همين حرف نزدنم هم كارشان را راحت تر مي كند كه مرتب معاينه ام كنند ...و حرفهاي بي سر و ته بزنند ...در حال و هواي خود هستم كه ناگهان صداي داد و بيدادي از بيرون اتاق... انها را سرتا پا گوش مي كند..
- اقا چه خبرتونه؟ اينجا يه بيمارستان دولتيه... حق نداريد ..همين طوري صداتونو بلند كنيد و مراعات بيمارا رو نكنيد
مرد چنان فريادي مي كشد كه چهار ستون بدنم به يكباره مي لرزند ..اين صدا را به خوبي مي شناسم ..هرچقدر صدا نزديكتر مي شود ..رنگ صورتم از وحشت بي رنگ تر مي شود ... در ناگهان باز مي شود و من از ترس به او كه ديگر اثاري از پارسا سابق را ندارد خيره مي شوم ...
ته ريش نامرتب و موهاي ژوليده و چشماني قرمز و خسته كه مي توان گفت چند روزي خواب را به خودشان نديده ..نگاهش در صورتم مي چرخد تا اطمينان حاصل كند كه خود خودم هستم ...
پرستار از پشت سرش وارد اتاق مي شود و مي گويد:
- خانومته.؟.خودشه ؟
حرفي نمي زند و بدون پلك زدن به من نگاه مي كند..پاي شكسته و در گچم را از نظر مي گذراند و به باندهاي روي دست و پيشانيم خيره مي شود و ارام به سمتم مي ايد ...
پرستارهاي تازه كار با ترس و با اشاره پرستار ارشد.. از اتاق خارج مي شوند...چه بلايي سرش امده ... كه با اين اوضاع اشفته به سراغم امده است؟...يقه پيرهنش از كثيفي در ذوق مي زند و نمي توانم باور كنم او همان پارساي مرتب و تميزي است كه اخرين روز ديده بودمش
اشك در چشمانم حلقه مي زند ...با ديدنش مي فهم كه چقدر دلم برايش تنگ شده است...انقدر كه حتي ارزوي در اغوش كشيدنش را در دل مي پروانم ...احساس اشنايي را دارد كه از ديدنش نور اميد در دلم مي تاباند
- چرا بهشون نگفتي كه با ما تماس بگيرن؟
چانه ام مي لرزد ...بيشتر به من نزديك مي شود و با ترديد مي رسد:
romangram.com | @romangraam