#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_196


لحظه اي روي پله ها مي ايستم و به سمتش مي چرخم و با چهره اي جدي مي گويم:

- باشه حاجي

هر دو با شك و ترديد نگاهم مي كنن و من با خود مي انديشم كه چرا از رو نمي روم و نمي روم...مشكلم پارسا ست ..پارسايي كه حتي كوچكترين ابراز علاقه اي به من نكرده است..و اين تصميمي را كه گرفته ام دچار شك و ترديد مي كند...چند دقيقه پيش مي خواستم بمانم..اما همين كه يادم مي امد او مي خواهد برود...مقاومت را در برابر حاجي ..بي اثر مي ديدم ...و واقعا لحظه اي با استيصال به خود مي گفتم:

- من بايد چه كار كنم؟

كه مي گويد:

- لازم نيست با حاج خانوم بري..خودم ميام دنبالت

دست بر نرده مي گذارم...و با اقتداري كه تازگي به دست اورده ام از شدت بي رحميهايشان مي گويم:

- نترس حاجي ..همچين مي رم كه ردم گم بشه..نمي خواد به فكر محكم كاري باشي...همين الانم مي رم

- ..بهتر ...خودم بيام خيالم راحت تره ..

در ان چشمان بي احساس خيره مي شوم و با پوزخندي به سمت اتاقم مي روم ...





با تني لرزان و افت فشار ...لباسهايم را عوض مي كنم و كنار چمدانم مي ايستم ..گاهي مصائب ادم را سخت محكم و استوار مي كند و من اكنون چنين حسي دارم ..حسي كه تنها به من مي گويد..بدون كوچك كردن خودت از اين خانه برو .....دسته چمدان را مي گيرم و مي خواهم از اتاق خارج بشوم ..اما لحظه اي مي ايستم و به سمت كمد لباسهايش مي روم ...

با خود كه صادقم ..مدتي است كه فهميده ام بودنش را مي خواهم..اما حاضر به تحميل كردن خود نيستم ...سهراب شوهرم بوداما نه انچنان از من حمايت مي كرد و نه اينكه به من قوت قلبي مي داد ... مدام حرف ترس از دست دادن خانواده اش را دم گوشم زمزمه مي كرد ...اما پارسا ...

فكم منقبض مي شود تا كه مانع اشك ريختنم شود...با اين برادر هم باشم..خانواده اش باز هم هستند..انها من را قبول ندارند

در كمد را باز مي كنم....عقده بوييدن ندارم اما ...بوي عطر لباسهايش كه در كنارم باشد..احساس ارامش مي كنم..احساس مي كنم او هست كه هوايم را داشته باشد .

كاش در تمام اين مدت كاري مي كردم كه دوستم داشته باشد ..اما نشد و نكردم ..و اين كوتاهي همش تقصير خودم بوده است





شال گردنش را بر مي دارم و همزمان به اتاق نگاهي مي اندازم و به سمت چمدانم مي روم

قبل از گرفتن دسته اش شال گردن را دور گردنم مي اندازم...اگر ذره اي مطمئن به علاقه پارسا به خود بودم..نمي گذاشتم اينگونه مرا از اين خانه بيرون كنند.





چمدان را كشان كشان و به سختي از پله ها پايين مي اورم ..حاجي دم در سالن با ان ابهتي كه ديگر برايم ابهت نيست ايستاده ..به سمتش مي روم و بدون ترس در يك قديمش چشم در چشم مي ايستم و مي گويم:

- انشالله خدا يه عروس هم شان خودتو نصيب كنه ...

- به جاي تشكر كردنته؟

romangram.com | @romangraam