#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_195
گيج و سردرگم در وسط اتاق مي ايستم ..حال بايد چه مي كردم.؟.مي ماندم يا مي رفتم.؟.پارسا كه مرا نمي خواهد..حاجي هم به واسطه زنش مي خواهد بيرونم كند ..پس بايد مي رفتم ..اما..چيزي مانع رفتنم مي شد كه نمي دانستم چيست ...در ابتدا مي خواستم با پارسا تماس بگيرم ..اما باز هم
نه نبايد همينگونه مي رفتم بايد به انها مي فهماندم كه نمي توانند با خواست خودشان من را بيرون كنند....ان هم زماني كه هنوز زن پارسا هستم ......اما اين فكرها هم بي فايده است اصل كار خود پارساست كه مرا نمي خواهد ...رنجيده از شنيدن حرفهايشان مجددا ابي به صورتم مي پاشم ... تا كمي به خود بيايم ..وقتي پايين رمي روم همه انها در حال خوردن صبحانه يشان هستند
سلامي مثل هميشه مي دهم و صندلي را بيرون مي كشم و مي نشينم كه سعيد با عجله بر مي خيزد و رو به حاجي مي گويد:
- پس سوئيچ ماشين شما رو بر مي دارم تا اونجا كلي راهه.... تا برم و بيام ..دير ميشه
حاجي سرش را تكاني مي دهد و مي گويد:
- باشه ..كارا تموم شد ..باهام تماس بگير
- چشم ...من ديگه برم.. كاري نداريد؟
و در حالي كه با من و حاج خانوم خداحافظي مي كند دوباره رو به حاجي مي گويد:
- حاجي لازم نيست پارسا مي اومد بعد
- نه ..تو برو... بنا نيست كه هميشه پارسا باشه تا ما يه كار ي رو بكنيم
سرش را تكاني مي دهد و با يك خداحافظي ارام از خانه بيرون مي زند
حاج خانوم زير چشمي نگاهي به من مي اندازد كه حاجي بر مي خيزد و قصد رفتن مي كند كه رو به حاج خانوم و با صداي بلندي مي گويم:
- من نظرم عوض شد ..منتظر برگشتن پارسا مي شم
حاج خانوم سريع به حاجي نگاه مي كند ..تيريم به هدف مي خورد ...كه حاج خانوم مي گويد:
- ما با هم حرف زده بوديم
- حالا نظرم عوض شده ...
سكوت مي كند كه حاجي بلاخره به حرف مي ايد :
- همونجايي كه قراره بري ..مي ري
به حاجي خيره نگاه مي كنم ..ادامه مي دهد:
- پولي كه ديشب پس دادي سهمت از اين زندگي بود..حالا بايد بري
پوزخند مي زنم به اين بازي كثيف و بر مي خيزم و به سمت پله ها مي روم...من تصميمات ديگري گرفته ام كه نگذارم اين چنين بي رحمانه بيرونم كنند
- تا ظهر كه بر مي گردم بايد رفته باشي
romangram.com | @romangraam