#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_194
ساعتي بعد از رفتنش ...حاج خانوم بالا مي ايد تا از رفتنم اطمينان حاصل كند..
وقتي او را انقدر مصمم مي بينم ...مي فهمم كه در كارش هيچ شوخي ندارد...ساعتي از نيمه شب مي گذرد.... خواب به چشمهايم نمي ايد ...
بر مي خيزم و با احساس اضافه اي بودن..چمدانم را بيرون مي كشم و مشغول جمع كردن لباسهايم مي شوم ..بايد فردا بروم ..رفت و امدنهاي پارسا معلوم نيست ..شايد زودتر از انچه كه فكرش را مي كنم باز گردد..پس نبايد وقتي را تلف مي كردم..از غزل هم نبايد كمك مي گرفتم...بايد ابتدا فقط مي رفتم ...
تا به صبح كه همه كارهايم را جمع و جور مي كنم ..لحظه اي ترديد هم در خود راه نمي دهم ..و تمام اين اطمينان ها تنها خود پارساست كه فهميده ام هيچ گونه علاقه اي به من ندارد و من براي اينكه سر بارش نباشم ..به خواسته حاج خانوم تن مي دهم .
البته رفتنم بايد طوري مي بود كه در اولين ساعات نظري را به خود جلب نمي كردم..پس بايد طبق روال هر روز براي صبحانه پايين مي رفتم و صبر مي كردم كه حاجي و سعيد بروند...
صبح كمي زودتر از هر روز به پايين مي روم ..هنوز كسي براي صبحانه نيامده است ...تصميم مي گيرم كه دوباره به اتاقم باز گردم تا با امدنشان من هم پايين بيايم ..
هنگام عبور از كنار اتاق كار حاجي صدايي توجه ام را به خود جلب مي كند و مجبور به ايستادنم مي كند:
- پارسا نبايد بفهمه..يه طوري راهيش كن كه مطمئن شي براي هميشه از اينجا رفته...
- اما اگه بفهمه شايد
- اگه بفهمه...تا اون موقع هم دختر رفته ....اگه ببينه دختره بهش توجهي نكرده.. و رفته خودشم راضي ميشه كه غيابي طلاقش بده..حالا نظر خود مهناز چيه ؟
- دوست نداره بمونه ....اما مي ترسم نظرش عوض بشه..
- نگران نباش ..سعيدو كه امروز مي فرستم پي كارا بيرون شهر و تا شب نمي تونه برگرده..خودمم مي رم حجره..اكبر مي ذارم كه باهاش تا ترمينالي جايي مي خوايد بريد ..پولم هر جور شده بهش بده ...
- اما ديشب پسش داد
- بايد بهش بدي ..كه بهانه اي براي برگشت نداشته باشه
صداي نگران حاج خانوم ..در گوشم پيچيده مي شود:
- حاجي پارسا اگه بفهمه كه من و شما ..مهنازو فرستاديم بره..ممكنه كه
- قرار نيست كه بفهمه...تو هم نگران نباش...تا ظهر راهيش كن ...اصلا يه مدت بفرستش شمال ..تا بتونه جايي براي خودش پيدا كنه
-چشم هر چي شما بگيد
مات زده به در از اين گفتگو.. قدمي به عقب مي روم و قبل از باز شدن در خودم را پشت ستون پنهان مي كنم..هر دوبا هم بيرون مي ايند كه حاجي مي گويد:
- من ديگه نمي تونم رو حرفش حرفي بزنم...حواست به همه چي باشه..مطمئنم خودشم مهنازو نمي خواد ....تا يه مدتم حرفي از دختر حاج رضا يا هر دختر ديگه اي رو نزن كه حساسش كني..يه مدت كه بعد از رفتن مهناز با كار سرگرم بشه ..همه چيز بر مي گرد به روال سابقش
اشك در چشمانم حلقه مي زند ...و دستم را جلوي دهانم مي گذارم ..كه صدايم را نشوند...با گذر كردن و رفتنشان به سمت اشپزخانه...با عجله از پله ها بالا مي روم و وارد اتاقم مي شوم ..و به چمدان بسته شده ام نگاه مي كنم ...
بايد مي فهميدم كه اين حاج خانوم به تنهايي قادر به انجام هيچ كاري نيست ..اما چرا حاجي مي خواهد در خفا و به دور از چشم پارسا اين كار را با من بكند...؟
romangram.com | @romangraam