#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_193


.دستهايش از حركت مي ايستدن و به سمتم مي چرخد و خيره نگاهم مي كند

- برداشت بد نكن ...تو خونه موندن ديونه ام مي كنه ...به خصوص كه بايد براي پروژه دانشگاهيم هم خوبه

هنوز نگاهم مي كند كه اب دهانم را قورت مي دهم و مي گويم:

- شايد اومدنت طول بكشه ...گفتم كه ازت اجازه گرفته باشم

- چرا اونجا..؟

از اينكه به حرف مي ايد..نفس اسوده اي مي كشم و مي گويم:

- جاي ديگه اي رو كه هم كاروشون خوب باشه هم مطمئن نمي شناسم

- صبركن هر وقت كه اومدم با هم يه سر مي روم اونجا و بعد اگه خواستي و شرايطش خوب بود..و قبولت كردن ..باشه

مي دانم كه تمايلي به اين كارندارد ..و تمام حرفهايم بي خودي است براي همين ..موافقت ظاهريم را اعلام مي كنم

دو ساعتي تا پروازش وقت دارد..اما اين كه مدام در اتاق مي چرخد و به بهانه اي دنبال چيزي مي گردد..كلافه ام مي كند ...

با اينكه دوست دارم او را ببينم و عطر خوشش را استشمام كنم ..ولي مي خواهم كه زودتر برود تا در تصميمم ترديدي نكرده باشم

- ديرت نشه ؟

بلند مي شود و در گاو صندوق را مي بند و مي گويم:

- نمي دونم همش احساس مي كنم يه چيزي جا گذاشتم ...

دستي به لبه شالم مي كشم كيفش را بر مي دارد و به سمت در مي رود ...چند قدمي به دنبالش مي روم كه يك لحظه بر مي گرد و من مي ايستم ..

- پس يادت باشه اگه كاري داشتي باهام تماس بگير

لبخندي به لبهايم مي ايد و مي گويم:

- باشه ...نگران نباش..كارت داشتم حتما باهات تماس مي گيرم

سرش را تكاني مي دهد و در را باز مي كند و بيرون مي رود...مي خواهم به دنبالش بروم كه نگاهم به پالتويش مي افتد كه جا گذاشته است..

با عجله مي روم و پالتو رو بر مي دارم و با لبخندي با خود مي گويم:

- حتما اينو جا گذاشته كه هي دنبالشه

و با عجله به سمت در مي روم ...هنوز به در نرسيده پالتو را به بينيم نزديك مي كنم و با چشماني بسته بوي ادكلنش را با شدت مي بويم و در را باز مي كنم كه ناگهان به شدت به پارسا كه مي خواهد وارد اتاق بشود برخورد مي كنم ...و در اغوشش فرو مي روم...و او هم براي نيفتادنم ...دستانش را روي بازوهايم مي گذارد و نگه ام مي دارد...انقدر سريع اين اتفاق مي افتد كه لحظه اي اين اغوش گرم مرا به ياد سهراب مي اندازد و دلم طلب ماندن مي كند كه خود سريع عقب مي رود و با لحن تندي مي گويد:

- حواست كجاست اخه تو ؟

پالتو در دست و كمي گيج از برخورد نه چندان خوشايندش ..ارام دستم را بالا مي برم و با نار احتي مي گويم:

- جا گذاشته بوديش ...

نگاهش اخمالود مي شود و پالتو را از دستم مي گيرد ..و همين كارش انقدر حس بدي در من ايجاد مي كند كه ديگر او را تا پايين همراهي نكنم و تنها به گفتن خداحافظ ارامي اكتفا كنم

romangram.com | @romangraam