#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_190
- با مادرم حرف مي زدي ؟
پله اي را بالا مي روم و مي گويم:
- نه يه چيزي تو اتاقمون جا گذاشته بود ..اومدم اونو بهش بدم..
مانند من از پله بالا مي ايد و كنارم مي ايستد و با چهره اي كه حاكي از رضايت اوست مي گويد:
- بهتري ؟
لبخند بي حالي مي زنم و مي گويم:
- بايد بد باشم ؟
شانه هايش را بالا مي اندازد و هم قدم با من... از پله ها بالا مي ايد ...به اتاقمان كه مي رسيم ..در را باز مي كند و منتظر مي شودكه من اول وارد شوم ...ارام از كنارش مي گذرم و او هم به دنبالم مي ايد و در را مي بند...
در اين موقعيت لحظه اي هم از رفتنم و تصميمم ناراحت نمي شوم ......او حق زندگي دارد....لبه تخت مي نشينم .. كيفش را جاي هميشگيش مي گذارد و بي خيال پالتو يش كه روي دسته مبل رها كرده است ..... به نزد من مي ايد و لبه تخت مي نشيند..نگاهم به نو ك كفشهايش مي رود تا از نگاه خيره اش فرار كنم
- دوست نداشتم به دوستت چيزي بگم ..نمي دونستم خودتم چيزي بهش نگفتي ...اما احتمال دادم با اون راحت تر باشي و بخواي با كسي حرف بزني
لبانم را بين دندانهايم به بازي مي گيرم و مي گويم:
- اره ..دوست خوبيه...البته منتهاي مخ خوردناش كه تمومي نداره
لبخندي به لبهايش مي ايد و مي گويد:
- اگه بابت كارم ازم ناراحت شدي ..ازت معذرت مي خوام
سريع سرم را بالا مي اورم و مي گويم:
- نه نه..اتفاقا ...خيليم خوب كردي ..
خيره نگاهم مي كند ...گرمايي تمام بدنم را فرا مي گيرد و گونه هايم داغ مي شوند..بيش از اين صبر نمي كنم و سرم را پايين مي اندازم تا مسير حرف را عوض كنم:
- كي مي ري ؟
لحظه اي سكوت مي كند و بعد مي پرسد:
- كجا؟
نفسم را پر صدا مي دهم بيرون و مي گويم:
- يادت رفته..اينكه
اهان ارامي با خود مي گويد و سرش را تكاني مي دهد و مي گويد:
- زمان دقيقش معلوم نيست ...اما به اين زوديام نيست...حالا براي چي مي پرسي ؟
- همينطوري ..كنجكاو شدم كه بپرسم...
دستي به گردنش مي كشد و سپس خم مي شود و دستانش را در هم گره مي كند و ارنجهايش را روي زانوهايش مي گذارد و مي گويد:
romangram.com | @romangraam