#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_181
پارسا سرش را بر مي گرداند و با فرياد از كسي كمك مي خواهد و من را محكم تر مي گيرد ...بي شك ديوانه شده ام كه مي خواهم از زندگيم دست بشويم و خود را به اينور و انور مي زنم ..
انقدر به صورتم سيلي زده ام كه از سرما و درد صورتم سِر مي شود...مي خواهم خود را از زير دستانش ازاد كنم ...
حالا كه چيزي براي ماندن نمانده...حتي نمي خواهم لحظه اي بمانم ...
پرستاري در كنارش قرار مي گيرد و مي گويد:
- برش گردونيد تو..شوك زده شده.. حالش خوب نيست ..اصلا براي چي اوردينش؟
پارسا مستاصل و نگران در حالي كه مرا محكم چسبيده است مي گويد:
- يه كاري كنيد ..الان خودشو مي كشه
پرستار با عجله سري تكان مي دهد مي رود و پارسا صورتش را با درد مندي به صورت خيس از اشكم نزديك مي كند و مي گويد:
- مهناز..عزيزم ... اين كارو با خودت نكن ...
نمي دانم چرا از او بيزارم ...بخصوي بعد از حرفهاي امشبش ...احساس مي كنم بدبخت تر ين موجود روي كره زمين هستم...بدبختي كه هيچ كس را ندارد از اين رو
داد مي زنم تا بفهمد دردم چيست و بلند مي گويم:
- مُرد..نديدي؟مُرد...مثل سهراب مُرد....حالا مي خواي چيكار كنم؟..برات برقصم...برو به بابات بگو ..شايد دلش خنك شه ...به مادرتم بگو ...به همه بگو كه شاد شن
پرستار با فرد ديگري مي ايد و از پارسا مي خواهند كه ولم كند .....در ميان ان دست و پا زدنها..با حس سوزش دستم ..رفته رفته ارام مي گيرم و چشمانم در نگاه نگران پارسا قفل مي شود و پرستاري كه به او مي گويد:
- بيارديش تو
انها كنار مي روند و او در را كامل باز مي كند و نگران دستش را به زير زانوهايم مي اندازد و بلند مي كند ..زبان و فكم انقدر سنگين شده اند كه حتي براي نفس كشيدن نمي توانم لبانم را از هم باز كنم ...
اغوشش گرم است و طنين تند ضربان قلبش ..در اين تاريكي و سكوت شب ..به راحتي در گوشم جاي مي گيرد ...
نگاه خيره ام از زير چشمان به خون نشسته اش به سمت اسمان بي ستاره اي مي رود كه بدترين شب زندگيم را برايم رقم زده است......
با قرار گرفتنم روي تخت ..قدمي به عقب مي رود و من با سينه اي پر درد به زور يك لبخند تلخ مي زنم و ... چشمان خسته و دردمندم را به رويش مي بندم .
فصل بيست و يكم:
چشمانم را باز مي كنم و به افتاب تابيده شده از پنجره به درون اتاق چشم مي دوزم...به همين راحتي ده روز از مرگ فرزندم گذشت ...به پهلو و در حالي كه پتو تا شانه هايم است ...خيره به پنجره چشم مي دوزم...صداي باز و بستن شدن در اتاق را كه مي شنوم..چشمانم را مي بندم و به صداي قدمهايش گوش مي دهم.....با توقف صدا ...صداي ارامش در كنار گوشم زمزمه مي شود:
romangram.com | @romangraam