#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_180


شايد از بي كسيم است كه انقدر بي تابي مي كنم ..دستانش مرتب بالا و پايين مي روند و مي خواهد كه ارامم كند

لحظه به لحظه مرگ سهراب را به ياد مي اورم..

از روز نخست ..از روزي كه براي شناسايش به سرد خانه رفتيم و من از ديدنش از حال رفتم ...روزي كه گفتن در تصادف جاده اي جانش را از دست داده است ....

با شدت گريه ام ..اغوشش تنگ تر مي شود...

حاجي كه در قبرستان مرتب مي گفت:اگر به خاطر من نمي رفت ...پسرش زنده مي ماند..پسري كه براي تغيير روند زندگيش علاوه بر كارش...و حتي به خواست پدرش به كار ديگري روي اورد و رفت و ديگر نيامد ...

حال نه سهرابم را دارم ..نه كودكش را ...مي دانم ...زندگيم... از اين به بعد جهنم مي شود ....

پارسا هم كه برود ...مرگم حتمي است

بعد از دقايقي به زور زير بازوهايم را مي گيرد و بلندم مي كند و مرا به خود تكيه مي دهد و وادار به حركتم مي كند ...

تا به خود بيايم مرا به سمت ماشين مي برد و سوارم مي كند ...فكر مي كنم پوست كلفت شده ام كه با شنيدن مرگ كودكم هنوز قادر به راه رفتن هستم و از حال نمي روم ...





اشكم بند نمي ايد..نگران است..رنگش انقدر پريده كه احساس مي كنم كه كودك اوست كه مرده ...در را مي بند و به سرعت به سمت بيمارستان باز مي گردد





تمام اعضاي بدنم مي لرزند...او مي ايد...ناگهان اشكم بند مي ايد...و بلند مي خندم ..در باز كرده با وحشت خيره ام مي شود و صدايم مي كند كه مي گويم:

- حالا حاجي بيرونم مي كنه نه ؟

كار و كردارم دست خود نيست ...از سرنوشت و تقديرم بي زار مي شوم و مي گويم:

- توام مي ري پي خوشگذرونيت .

بلند مي زنم زير خنده و ناگهان با شدت گريه مي كنم ...

-مهناز !!!

دستش را ارام بلند مي كند و روي بازويم مي گذارد كه فرياد مي زنم:

- به من دست نزن نامرد ...چون هيچ كاري نتونستيد بكنيد..كشتينش... توي عوضيم... هم دست اونايي

از اين همه بدبختي..ناگهان ديوانه مي شوم و سيلي محكمي به خود مي زنم ....باز مي زنم با اين دست و ان دست..صورتم سرخ سرخ مي شود و گريه مي كنم ....پارسا ابتدا شوك زده مي شود..و سپس سعي در مهار كارهايم دستانم را محكم مي چسبد ... و با صدايي كنترل شده اي مي گويد:

- مهناز....عزيزم.... اروم باش ...اينكارا چيه كه مي كني ؟

داد مي زنم :

- برو گمشو ... راحت شديد؟ حالا بريد يه نفس راحت بكشيد

romangram.com | @romangraam