#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_174
- منظورم اخلاقته
با ترديدو چندين بار پلك زدن دوباره نگاهش مي كنم ...وسط خيابان... اخر چه جاي اين حرفهاست ؟
- چرا انقدر تو خودت رفتي ؟چرا وايميستي مادرم هر چي مي خواد بهت بگه ؟يعني همه حرفاش درسته كه هيچي بهش نمي گي ؟يعني باور كنم انقدر بي دست و پا بودي و من نمي دونستم ...احساس مي كنم حتي ديگه وجود بچه اتم برات زياد مهم نيست ..
قدمي به سويم نزديك مي شود
- بين راه حرف نزدي..با خودم گفتم ..شايد حس و حالشو نداري ...راستش يه چيزيه كه مي خواستم خيلي وقت پيش بهت بگم..اما موقعيتش پيش نيومده بود..يعني هنوز مطمئن نبودم ...امشبم گفتم بهترين موقع است..شايد حداقل با دونستنش اخلاقت عوض بشه و برگردي به خودت ..
قطرات باران بيشتر مي شود اما نه انقدر كه يك دفعه خيس بشويم ...
- هميشه ازم پرسيدي چرا در برابر كاراي حاجي هيچي نمي گم ؟...چرا ساكت ميشم؟..چرا همش ميگم چشم..؟جوابشو امشب بهت مي گم ...
خيره نگاهش مي كنم....تنها در چشمانم مي نگرد...
-نمي دونم فهميدي يا نه..اما من خيلي وقته زندگيميو از حاجي جدا كردم ...
سكوت مي كند .با چشمانش در صورتم كنكاشي مي كند و با بي رحمي مي گويد:
- مهناز من دارم مي رم ...خيلي وقته كه دنبال كارامم..تا چند ماه ديگه رفتني هستم ....اينو گفتم كه توهم يه نفس راحت بكشي و بدوني كه قرار نيست تا اخر عمر پيش من بموني
قلبم از حركت مي ايستد و نفسم بند مي ايد ...او در باره چه حرف مي زند؟
-اول نمي خواستم زير بارش برم اما ..اما ديدم اگه گوش نكنم ..حاجي نابودت مي كنه..اينطوري نگاش نكن كه الان ساكته...من خودم زخم خورده حاجيم ...چيزي كه عمري حاجي به واسطه اش ازم گرو كشي كرد و مي كنه..اما با ازدواج با تو ديگه تموم شد ...خودشم فهميده ...كه پا پس كشيده..
اميدوارم با خودت فكر نكني كه من ادم بدي..هستم ..اين ازدواج هم يه جورايي به نفع من بود هم به نفع تو
دست در جيب بغلي پالتويش مي كند و سند ازدواج را بيرون مي اورد..و صفحه اي را باز مي كند...و مي گويد:
- بعد از اون روز رفتم و مهريه اتو عوض كردم ...500 تا سكه... با يه زمين كه اگه همين الان بفرشيش ..دو برابر مهرت گيرت مياد ...
romangram.com | @romangraam