#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_175


در چشمان متعجب و حيرانم خيره مي شود و مي گويد:

- همش مال توه..يعني حقته.....اون روز تو محضر نمي تونستم جلوي حاجي حرفي بزنم ..ممكن بود از بقيه برنامه هامم سر در بياره





لبخندي مي زند و به سمت ماشينش كه در چند قديمان است مي رود... به سند خيره مي شود...مشغول در اوردن برگه هايي از داشبورد مي شود و بعد از در اوردنش به سمتم مي ايد و مي گويد:

- يه پدر بزرگ داشتم ..كه بين ما سه تا برادر بيشتر از همه منو دوست داشت....براي همين وقتي به سن قانوني رسيدم ..نصف زميناي ده اي كه يه زماني پدرش خانشون بوده رو به نام زد..حاجي خبر نداره ...يعني دلش به يه سري برگه خوشه كه از درجه اعتبار خارجن...

هنوز كاري باهاشون نكردم اما مي خوام بفرشمشون...اما اگه يادت باشه بهت گفتم مي خوام اسم من به عنوان پدر بچه بره تو شناسنامه اش ..براي اينكه حالا من مي خوام يك سوم اون زمينا رو به نام پسرم بزنم ...اينم ميشه دين من به برادرم ...حاجي اونقدر داره كه با از دست دادن اين زمينا بدبخت نشه..پس نگران نباش ...اما چون هنوز بچه به سن قانوني نرسيده فر دا مي ريم و به نام تو مي زنم ...

در ميان نم نم باران قطره اشكي از چشمانم فرو مي افتد...و او نمي بينيد و با صدايي كه بي شباهت به يك مرده متحرك نيست مي پرسم:

- بر مي گردي انگليس؟

نفسش را بيرون مي دهد و مي گويد:

- اره

دسته گل در دستانم فشرده ميشود...

- بعد از من با اين چيزايي كه بهت مي رسه.. راحت مي توني زندگي كني و بچه اتو بزرگ كني ..نگران حاجي نباش انقدر اتو ازش دارم كه اگه بهش ياد اوري كنم قيد بچه رو مي زنه و تو رو راحت مي ذاره...تا الانم تنها به خاطر جفت و جور شدن كارام مجبور بودم سكوت كنم و بذارم فكر كنه كه هر كاري كه دوست داره مي تونه بكنه





باورم نمي شود..تمام خيالاتم بهم مي ريزد

- كسي اونجا منتظرته؟

لبخندي مي زند و با شيطنت مي گويد:

- نه

- اما تو اينجا شركت داري؟زندگي داري

مي خواهم بگويم مرا داري..مرا كه عقد كردي اما به جايش مي گويم:

- اين همه ادم اطرافت داري..مي خواي همشونو ول كني و بري ؟

- شركتم كه سر جاشه..وكيلم هست ..اما خودم ديگه نمي خوام برگردم....من خيلي وقته كه اين تصميمو گرفتم ...از همون موقع كه حاجي مجبورم كرد دست رو قران بذارم و به خواسته اش تن بدم

احساس مي كنم در جايم منجمد شده ام ..او نمي داند كه مرا در يك لحظه نابود كرد..مني كه مي خواستم به او عادت كنم و باورش داشته باشم ...مي خواستم حس بودن با او را تجربه كنم اما....





romangram.com | @romangraam