#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_173
بر مي گردم... صدايش را مي شنوم:
- پاييني مهناز ؟
جوابي نمي دهم كه خود از پله ها پايين مي ايد ...با ان تيپي كه زده... حسابي برازنده شده است ...چشمانم را لحظه اي باز و بسته مي كنم و دستانم را مشت .... نمي گذارم ذهنم به چيزي فكر كند كه اخرش رسوايم كند.
چند پله اي پايين مي ايد و لحظه اي مي ايستد..خم مي شوم و كيفم را بر مي دارم و مي گويم:
- بريم دير شد..حاج خانوم خيلي وقته رفته
و به سمت در مي روم ... شالم را كمي جلو مي كشم ..بوي ادكلنش بيشتر در بينيم مي پيچد و مي فهمم كه نزديكم شده است
- ماشينو تا جلوي پله ها اورده ام...تو برو سوار شو ...من يه چيزي اون بالا جا گذاشتم ..برم برش دارم ميام
سوار كه مي شوم او هم مي ايد...سوار مي شود و نگاهم نمي كند ..من هم نگاهش نمي كنم...حركت مي كند...تا خود مقصد لحظه اي به بهانه ديدن مناظر بيرون نگاه از شيشه نمي گيرم..بين راه براي گرفتن دسته گلي مي ايستد و مي گويد:
- من سليقه ام خوب نيست..بيا و تو انتخابش... كمكم كن
پياده مي شود و من هم پشت بندش پايين مي روم و ارام ارام به سمت مغازه مي روم ..گل فروشي بزرگي است ..جلوي در گل فروشي مي ايستد و مي گويد:
- عجله كن دختر ..مراسم تموم شد.
چند لحظه بعد درون مغاز ...در كنارش..و در بين گلها قرار مي گيرم ...و او مي گويد:
- خوب كدوم؟
- تو كه سليقه ات خوبه ...خودت يكي رو انتخاب كن
لبخندي مي زند و مي گويد:
- تو كاراي ظريف سليقه ندارم ..اينو مطمئنم...پس خودت انتخاب كن
باشه ارامي مي گويم و به گلها نگاه مي كنم...انگار بعد از مدتها ذوق كوچكي در دلم لانه كرده است
***
بعد از بيرون امدن از گل فروشي نگاهي به دسته گل در دستم مي اندازم و به سمت ماشين حركت مي كنم تا پارسا هم بيايد...
باران نم نم شروع به باريدن مي كند...ارام تر قدم بر مي دارم تا به من برسد..بخصوص كه هواي باراني را دوست دارم..مي ايستم به نزديكيم مي رسد و باهم به راه مي افتيم و بار ديگر با لبخند به گلها نگاه مي كنم ...وبا خود فكر مي كنم كه چقدرخوب است كه در مورد چهره ظاهري و تغييراتم چيزي نمي گويد كه يك آن مي گويد:
- تو چرا انقدر عوض شدي مهناز ؟
با تعجب لحظه اي مي ايستم و خيره نگاهش مي كنم ..او هم خيره در چشمانم نگاه مي كند كه دست اخر از شرم با گونه هايي قرمز و خجالت زده.... به دسته گل در دستم نگاه مي كنم كه مي گويد:
romangram.com | @romangraam