#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_167


به ساعت نگاهي مي اندازم ...كاش شب زودتر از راه مي رسيد و پارسا مي امد و مي گفت..نخواهيم رفت ..در ان صورت ديگر نيازي به اين همه غصه خوردن نبود





شب مي رسد و پارسا نمي ايد ...تا بحال انقدر منتظر امدنش نبودم ...وقت شام كه مي رسد...سعيد از طبقه بالا پايين مي ايد و بلند رو به حاج خانوم مي گويد:

-پارسا گفته شايد كمي دير بياد ..براي شام منتظرش نمونيم ..

با در ماندگي در مبل فرو مي روم و سگرمه هايم در هم مي كنم و به صفحه تلويزيون خيره مي شوم ..و بيشتر از اين ناراحت مي شوم كه چرا بايد سعيد امدن و رفتنهايش را بداند اما من نه...

البته توقع بي جايي است ...دستهايم را در هم گره مي كنم و با صداي زينب كه مي گويد شام اماده است ..بر مي خيزم ...اينبار كنارم سعيد مي نشيند و در بين خوردنهايمان گاهي با مزه پراكني هايش تلاش مي كند كه سنگيني جو پيش امده را از بين ببرد..اما اني كه چنين نخواهد كار خودش را مي كند و اتش به دل ادم مي زند.

:

-خان داداشم مي گه..پسره 4 سالي از نرگس بزرگتره...هم دانشگاهين..پسرم پزشكه

سعيد پوزخندي مي زند و مي گويد:

- حاج خانوم..هنوز مدرك نگرفته دكترشم كردي؟

حاج خانوم چشم غره اي مي رود و مي گويد:

- خوب كه چي؟.. اخرش كه دكتر ميشه

- اوووووووو..كو تا اخرش..صبر كن ببين اصلا برادر زاده اتم تا اخرش مي ره بعد بگو دكتر دكتر

حاجي صدايش را كمي بلند مي كند و رو به سعيد مي گويد:

- بسه سعيد

- من كه چيزي نگفتم حاجي

معلوم است كه حاجي هم دل خوشي از برادر حاج خانوم ندارد كه زياد به سعيد گير نمي دهد و رو به حاج خانوم نگاهي مي اندازد و مي گويد:

- حالا چه عجله اي داشتن كه انقدر زود براش شوهر پيدا كردن؟

- وا حاجي چه عجله اي ..دختر خوبو رو هوا مي برن ...همه كه عين ما نيستن كه دست دست كنن كه اخرشم

لقمه مانده در گلو همونطور در جايش مي ماند و خيره در چشمان حاج خانوم منتظر ادامه حرفهايش مي شوم

سعيد كه انگار از حال درونيم با خبر شده است مي گويد:

- حاج خانوم شرمنده ها...خودت ميگي دختر خوب ..والا اون برادر زاده ات..يه بزرگتر از خودشو كه مي بينه ..يه سلامم تو دهنش نمي چرخه.....چرا؟.. چون فكر مي كنه يه رشته پزشكي قبول شده بايد همه جلوش خم و راست بشن ...حالا اين كجاش رو هوا زدن داره ..الله و اعلم

حاج خانوم كفري مي شوم و مي خواهد حرفي بزند كه صداي پارسا از ورودي سالن به گوش مي رسد:

- سعيد باز چي شده كه انقدر معركه گرفتي ؟

به سختي لقمه را قورت مي دهم و به او خيره مي شوم...دوست دارم حداقل او هم جواب هايي در مقابل حرفهاي حاج خانوم داشته باشد...

romangram.com | @romangraam