#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_168
با نزديك شدنش..سعيد بر مي خيزد و جايش را به پارسا مي دهد ...پارسا استين هاي پيرهنش را بالا مي زند و دستانش را درست روي پشت صندلي كه من رويش نشسته ام مي گذارد و مي گويد:
- عروسي كيه؟
حاج خانوم لقمه كوچك در دهانش را مي چرخاند و قورتي مي دهد و مي گويد:
- فرداشب مراسم نامزديه نرگسه
پارسا ابروهايش را بالا مي اندازد و مي گويد:
- اِ...بسلامتي ...مبارك باشه
حاج خانوم كه انتظار اين بي خيالي را از پارسا ندارد اخمي مي كند و مي گويد:
- چي مي خوري مادر برات بكشم؟
پارسا دستانش را از پشت صندلي بر مي دارد و دوباره استينهايش را بالاتر مي زند و قبل از رفتن به سمت دستشويي مي گويد:
- مهناز ..يكم برام فسنجون بكش.. الان ميام
با بهت از پشت سر نگاهش مي كنم كه به سمت دستشويي مي رود...سرم را كه بر مي گردانم ..حاج خانوم اماده كندن سر م است و سعيد با لبخندي كه از شيطنت هايش نشات گرفته زير چشمي نگاهم مي كند...حاجي اما در حال خودش است..او به اين چيزا اهميت نمي دهد..به قول معروف او كار خود را كرده است و به بعد از اين ها كاري ندارد
طبق خواسته اش برايش غذا مي كشم ...باز مي گردد و با ممنون ارامي كه مي گويد مي نشيند و با اشتها شروع مي كند به خوردن ..حاج خانوم در هر لقمه نگاهمان مي كند..اماده ام كه باز حرفي بپراند...از اين رو زياد نگاهش نمي كنم كه مي گويد:
- فردا شب كه جايي كار نداري مادر؟
- نه براي چي ؟البته كار من زياد معلوم نميشه..يهو يه دفعه اي ديدي... يه كاري پيش اومد
- فردا شب همه دعوتيم..نميشه كه نباشي مادرِ من..كاراتو يه جور جفت و جور كن كه به موقع بياي
پارسا قاشق را از دهانش در مي اورد و مي گويد:
- اهان از اون جهت...نه مشكلي نيست ميايم...
- مادرِ من...... منظورم خودت بودي وگرنه مهنازو كه با خودمون مي برديم ...گفتم نه اينكه تو كارات هميشه تو شركت طول ميكشه و تا بخواي بياي
پارساچشمانش را مي بند و قاشق را درون بشقابش مي گذارد و رو به حاج خانوم مي گويد:
- وقتي شوهر داره چه معني داره تنها اين ور اون رور بره..مگه اجازه اش دست خودشه كه بخواد با شما بياد يا با كس ديگه
- وا مادر تنها چيه ؟..با ما داره مياد
- ممنون مادر من ..شما اگه مي خواي جلوتر بري برو ... شايد كارتونم داشته باشن..من خودم مهنازو ميارم
تكليف معلوم مي شود.."رفتن"رفتني كه نمي خواهم و حال در نحوي بردن من بحث مي شود...احساس همان شي بي ارزش را دارم كه به هر طرف پرت مي شود
حاج خانوم انگار مي خواهد هر طوري كه شده است مرا به اين مهماني ببرد..چرايش معلوم است..پز دادن برادرزاده و سركوفت زدن و عذاب دادن من ....كه اين عذاب با موافقت پارسا مبني بر رفتنمان بيشتر مي شود
romangram.com | @romangraam