#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_166




از پشت سر به رفتن ماشينش چشم مي دوزم ...از اين زندگي مسخره ديگر خسته كننده شده.....تا كجا خواهم توانست ادامه دهم؟ ...پايان اين زندگي كجاست كه هنوز ابتدايش را نمي دانم؟...

با حسرت نفسم را بيرون مي دهم و دسته كليدم را از كيف در مي اورم و در را باز مي كنم و وارد خانه مي شوم.

خانه انقدر دلگير است كه احساس مي كنم كه نفس كشيدنم هم به سختي انجام مي شود

از روزي كه به عقد پارسا در امده ام حاج خانوم يكبار هم به طبقه بالا نيامد..جز ان روز كه پارسا بر سر تغيير اتاقها با او دعوا كرده بود ...

وارد سالن كه مي شوم ...مرا كه مي بيند ..فنجان چايش را در دست مي گيرد و خيره به تلويزيون بلند مي گويد:

- فردا شب مراسم نامزدي نرگسه..همه دعوتيم ....هنوز به پارسا نگفتم ...اما اول به تو گفتم كه تا فردا شب يكم به خودت برسي ......نمي خوام پسرم جلوي اين اون به خاطر وجود تو خجالت بكشه ...پس به خودت برس ...بعد از اون دعوايي كه پارسا به خاطر تو راه انداخت... اين اولين مهموني كه مي خوايم بريم خونه برادرم..دلم نمي خواد دوباره چيزي تكرار بشه ..بسه هرچقدر بي حرمتي كه به خاطر تو شد و برادرم اون طور از اين خونه رفت بيرون





خيره نگاهش مي كنم...نگاهم نمي كند كه هيچ ...بلند مي شود و به سمت اتاقش مي رود ...اما قبل از وارد شدن به اتاقش مي ايستد و نيم نگاهي به من مي اندازد مي گويد:

- تو كمدت همه نوع لباس هست..فكر نمي كنم بهونه اي ديگه داشته باشي ...كه بخواي يكسره سياه تنت كني ...يكم به فكر آبروي پسرم باش ...گناه نكرده كه هي سياه ببينه

زن گرفته ...نه مصيبت...هرچند كم از مصيبتم نيستي ..

و با اهي كه بيرون مي دهد طوري كه من هم بشنوم مي گويد:

-دوتا از پسرام كه الكي الكي بدبخت شدن....بدبختا شانس نداشتن..نه مراسمي نه جشني ...نه جهازي ......هيچيمون به ادم نرفته

وارد اتاقش مي شود و در را محكم مي بند و حرفهايش را ادامه نمي دهد

چشمهايم را مي بندم و باز مي كنم و با ناراحتي به سمت پله ها مي روم :





"مراسم نامزدي نرگس؟"..ان گونه كه پدرش سنگ پارسا را به سينه مي زند فكر نمي كردم به اين زوديها دخترش را به كسي بدهد

شايدهم مي خواسته با اين كارش نشان دهد كه دخترش خواستگار داشته و تنها براي پارسا اين همه صبر كرده است ...

اه كه رفتنمان ديگر چه اجباري داشت...نيش كلام ها و كنايه هاي حاج خانوم ديگر برايم امر عادي شده بودند ..شايد گاه گداري انقدر كلامش ته دلم را مي سوزاند كه تا چند روزي به ان فكر مي كردم اما با گذشت زمان و تكراري شدن حرفهايش ..عمق سوختنها و به دل گرفتن هايم كم و كم تر شدند ....

در را كه پشت سرم بستم ..شال را از سرم گرفتم و همراه كيفم بر روي تخت پرت كردم و نگاهي به خود در اينه قدي انداختم ...با اينكه در اين مدت خود..كمي ابروهايم را مرتب مي كردم اما ان حالت كشيده و تميزشان را از دست داده بودند.. تكه اي از انتهاي موهايم را در دست گرفتم و نگاهشان كردم...خيلي نامرتب شده بودند..و نياز به كوتاه شدن داشتند ...با آهي كه از دلم بر مي خيزد موهايم را رها مي كنم و در دل مي گويم:

-" خدا كند كه پارسا علاقه اي به رفتن نداشته باشد"

من هيچ حوصله ان نگاه ها را ندارم

به لباسهاي درون كمد نگاه مي كنم ...حاج خانوم راست مي گفت همه نوع لباسي هست ..

دستي بين لباسها مي كشم و با خود فكر مي كنم ...هرچه كه بپوشم ايراد خواهند گرفت..اگر بسته بپوشم ...مي گويند با اينكه ازدواج كرده هنوز در عزاي همسرش مانده اگر باز بپوشم مي گويند خدا خواسته بود كه زودتر ازدواج كند و خود را رها كند ...

romangram.com | @romangraam