#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_165


انچنان با ناباوري نگاهش مي كنم كه با پوزخند مي گويد:

- چيه..نكنه چون پسر حاجي هستم بايد مثل خودش تو عالم قديم سير كنم و اين چيزا بهم نياد؟

تند سرم را به نشانه نفي تكان مي دهم و با ترس و ناراحتي مي گويم:

- نه نه....من

مي خواهم جمله ام را كمي تكميل كنم كه خود مي گويد:

- چند سال قبل تر از اين كه با سهراب ازدواج كني رفته بودم ...

جوابم را كه مي گيرم..چيزي نمي گويم..و در سكوت به بيرون چشم مي دوزم ...و در افكار سردرگمم غوطه ور مي شوم

مقابل خانه ماشين را نگه مي دارد و منتظر مي شود كه پياده شوم...از اينكه او پياده نمي شود با تعجب مي پرسم:

-مگه نمياي تو؟

- نه ..تو برو ..

حرف گوش كن.. با يك خداحافظ آهسته..پياده مي شوم و مي خواهم در را ببندم كه مي گويد:

- مهناز؟

سرم را بلند مي كنم و خيره در چشمانش مي گويم:

- بله؟

- از اين به بعد هر جا خواستي برو ...لازم نيست هي بهم بگي كجا مي ري ...اما در هر صورت ..نمي خوام اون پسره دور و برت باشه ...

تنها نگاهش مي كنم كه ادامه مي دهد:

- اميدوارم كه از اعتمادي كه بهت مي كنم ... سوء استفاده نشه ..بهتم برنخوره حرفام...درسته هيچ كدوممون اين عقدو قبول نداريم ...اما به اين معنيم نميشه كه هركاري كه خواستي بكني ...تنها كافيه كه يكبار ببينم جايي هستي كه اون پسره هست ...اون وقته كه پا رو همه چي بذارم و كاري كنم كه براي هميشه از ديدن بچه ات محروم بشي ..دلم نمي خواد سنگدل باشم......پس سعي كن كه خودت باعث اين سنگدلي نشي ..همه چي دست خودته ..خود خودت





واقعا حرف زدن سخت است و تبرعه كردن خود از اينكه... گنهكار نيستي كاري بس دشوار ...سرم را پايين مي اندازم و مي گويم:

- ترجيح مي دم جايي نرم و يا اگرم مي رم با خودت برم..تا اينكه همش بخواي حرفاتو پتك كني و بكوبي تو سرم ...من بهت واقعيتو گفتم ...اما نمي دونستم كه با اين كار خودمو محدودتر مي كنم ...فكر مي كردم منطقي باشي..نه اينكه

نفسش را بيرون مي دهد و ميان حرفهايم مي گويد:

- اين چه ربطي به منطق داره؟ تو چرا اصرار داري.. فكر كني هنوز يه دانشجوي مجردي كه به راحتي مي توني اينور اونور بري و كسيم باز خواستت نكنه ...گيرم من نه..اگرم سهراب بود...يعني واقعا از اينكه بخواي هر وقت بري دانشگاه و او پسره نچسبو هي ببيني استقبال مي كرد و مي گفت برو؟

وقتي پسره بعد از چند سال هنوز توي اون افكار بي سرو تهش دست و پا مي زنه و شرايط تويي كه حالا يه بچه داري و اينكه ممكنه حرفي پشت سرت دربياد و نمي كنه ....انتظار داري چه منطقي از خودم نشون بدم ؟كه بهم مي گي انتظار داشتي منطقي تر از اين حرفا باشم...؟

لبانم را باز مي كنم اما انقدر در جواب دادن عاجز مي شوم كه باز نكرده مي بندمشان و ارام در را مي بندم ..لحظه اي نگاهم مي كند و بعد حركت مي كند.



romangram.com | @romangraam