#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_163


لبانم را روي هم مي گذارم و ساكت مي شوم و كيفم را از روي مبل بر مي دارم و اماده ميشوم ...





***





..نمي دانم كاشفي براي او چه خبري اورده بود كه او را از اين رو به ان رو كرده بود ...مدام از سر خوشي با انگشت اشاره اش روي فرمان ضرب مي امد و مي خواست طوري شاديش را بروز دهد ..اما باز هم سعي مي كرد جلوي من بيش از اندازه زياده روي نكند ...





***





زماني كه در كنارم پشت شيشه ايستاد با لبخند به كودكم نگاهي انداختم ..معلوم نبود كه اين وضعيت بايد تا كي ادامه مي يافت ..خيلي ها مي گفتند شايد تا يك ماه ديگر هم بايد در دستگاه بماند و بعضي ديگر حرفايي كه خودشان هم از ان سر در نمي اوردند را مي زدنند.





همانطور كه با اميد به كودكم نگاه مي كردم از زير چشم نگاهي به پارسا انداختم كه با لبخندي به كودك چشم دوخته بود ...دوست نداشتم از موقعيت پيش امده سوء استفاده كنم اما بهترين موقعيت بود براي ازاد كردن خود از قيد و بندها ...كه گفتم:

- ايرادي نداره بعد از ظهرم يه سر بيام ؟

چشم از كودك بر نمي دارد و مي گويد:

- اومدنت تاثيريم داره؟

- حداقلش اينكه اروم ميشم

كمي سكوت مي كند و مي گويد:

- به سعيد مي گم بيارتت

اين ان جوابي نيست كه مي خواهم پس مي گويم:

- باشه..ولي شايد اون بيچاره خودش كار داشته باشه و نتونه كه

نگاهش را از شيشه بر مي دارد و خيره در چشمانم در فاصله يك قدمي مي گويد:

- حرفتو بزن....انقدر لقمه رو دور سرت نچرخون

romangram.com | @romangraam