#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_162
- چي شد؟تونستي كاري كني يا اينكه هنوز اندر خم يه كوچه اي ؟
كاشفي كه مدام نگاه هايي بدور از چشم پارسا به من مي اندازد مي گويد:
- اره ..مشكلي نيست ..اما اگه خودت بياي بهتره...همه چي اوكي شد ه
پارسا بلاخره برگه مورد نظرش را پيدا مي كند و خيره در برگه مي گويد:
- چند ماه ؟
- سه ماه
نگاهي به پارسا مي اندازم...براي اولين بار بعد از چند روز لبخند به لبهايش مي ايد و مي گويد:
- باورم نميشه
- ما اينيم ديگه..گفتم كه درستش مي كنم...
و باز به من نگاه مي كند..مي دانم كه دوست دارد بدانم من كه هستم..اما معلوم است كه جرات فضولي كردن ندارد..پارسا هم اصلا چيزي نمي گويد و برگه در دستش را به او مي دهد و مي گويد:
- مي خواستم بيام دنبالت كه خودت اومدي ..اينم هست ...براش بفرست..
كاشفي به برگه نگاهي سر سري مي اندازد و مي گويد:
- حله...من ديگه برم...كاري با من نداري ؟
- نه ممنون...فقط بي خبرم نذار
- حتما ..هر چي بشه بهت مي گم ...فعلا
كاشفي كه از اتاق خارج مي شود...در حالي كه سعي مي كند خوشحاليش را بروز ندهد با لبي كه پر واضح پر خنده است مي گويد:
- بريم بيمارستان؟
ابروي راستم كمي بالا مي رود و مي گويم:
- ما كه تازه الان اومديم
- حالا مي گم بريم..بده؟
شانه هايم را بالا مي اندازم و مي گويم:
- نه ...
و با متلك ادامه مي دهم :
- خدا كنه هميشه خبراي خوب بهت برسه
نگاهش در صورتم دقيق مي شود و لبخند از لبانش مي رود و مي گويد:
- اول صبحي رو با متلك شروع نكن كه مجبور ميشم تا اخر شب كاري كنم كه ير به ير بشيما
romangram.com | @romangraam