#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_161


از كارش ناراحت مي شوم و مي گويم:

- من تو ماشين منتظرت مي مونم...

به سمتم مي ايد و در را باز مي كند و مي گويد:

- كارم يكم طول ميكشه ...پياده شو

لبهايم را بهم مي فشرم ..از ترس اينكه اعتراض كنم و بخواهد طور ديگري اذيتم كند پياده مي شوم ...

هوا افتابي است و زياد از سرماي زمستان خبر ي نيست ...پالتويش را در دستش جا به جا مي كند و به انتظارم مي ايستد تا با او هم قدم شوم ...به سمتش مي روم و او به راه مي افتد.

در اين سالها هميشه حرف از شركتش بود و كارهاي سنگينش ..كارهايي كه باعث مي شد كمتر به خانه بيايد

خود من هرگز نديده بودم كه شركتش كجاست و در ان چه مي كند ...شركتي بزرگ و چشمگير كه باور اينكه مديرش با پارسا باشد ..مرا به فكر فرو مي انداخت كه ايا واقعا اينجا براي اوست ...؟

هر قدم كه بر مي دارد ... صداي قدمهايش طنين انداز مي شود و همه را از وجود خود باخبر مي كند ...هر كه به او مي رسد با رعايت فاصله و اداي احترام به او سلام مي كند.... ..و لفظ جناب رئيس از دهانش نمي افتد ...

اينجا دنياي ديگري است..دنيايي بدون حاجي ..دنياي پارسا ...با فضايي ديگر و انديشه اي ديگر

وارد اتاقش كه مي شويم به سمت ميزش مي رود و من ارام..از پشت سر تمام زواياي اتاقش را برانداز مي كنم ..در واقع يك اتاق همه چيز تمام است..از ان اتاقهايي كه هر چه اراده كني در ان پيدا مي شود ..دكور و نماي اش هم كه زبان ادم را بند مي اورد ...و از همه مهمتر ان پنجره بزرگ شيشه اي كه مي تواني به واسطه اش كل شهر را زير پايت بگذاري و از ديدنش لذت ببري ...مي چرخم و نگاهش مي كنم

اصلا به حضورم در اتاق اهميتي نمي دهد و روي ميزش و در بين برگه ها به دنبال چيزي مي گردد كه ضربه اي به در اتاق خورده مي شود .. ابتدا نگاهي به من و سپس به در مي اندازد و مي گويد:

- بفرماييد

دخترك خوش بر رويي كه قبل از ورود به اتاق... پشت ميز منشي ديده بودمش با لبخند مسخره اي وارد مي شود و با پرونده اي كه در دست دارد مي گويد:

- جناب رئيس ...اين اوراق بايد امضا بشن..مهندس كاشفي هم الان رسيدن و مي خوان شما رو ببين

پارسا دستش را دراز مي كند و دختر با چند گام بلند خود را به ميز مي رساند و برگه ها را تحويل پارسا مي دهد...پارسا كه مشغول امضا برگه ها مي شود ..دختر وقتي مي كند و نگاهي به سرتا پايم مي اندازد ..

- به كاشفي بگو بياد ..

دختر با شنيدن صداي پارسا...هولي مي كند و روي از من مي گيرد و با چشمي از اتاق خارج مي شود ...

و من هم چون كودكان بي دست و پا... براي مزاحم نبودن روي مبل نزديك به ميزش مي نشينم ...كه كاشفي وارد مي شود ..نمي دانم كيست و چيكاره است ..اما بر حسب احترام بر مي خيزم ...

با لبخندي وارد اتاق مي شود و مي خواهد چيزي بگويد كه متوجه حضورم مي شود و ارام سلام مي كند ... من هم همچون او ارام و با تكان دادن سر جوابش را مي دهم .

- نمي دونستم مهمون داري

پارسا كه همچنان با برگه هاي زير دستش ور مي رود به او مي گويد:

- بيا تو .

كاشفي در را مي بند و مي گويد:

- اگه كار داري بعدا بيام؟

پارسا كلافه دستي به موهايش مي كشد و مي گويد:

romangram.com | @romangraam