#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_160
و تماس را قطع مي كند
عصبي مي شوم و گوشي را روي تخت پرت مي كنم و دستانم را روي سرم مي گذارم..رسما دارد ديوانه ام مي كند ...كه گوشي زنگ مي خورد ..خود اوست ..با نفرت جوابش را مي دهم:
- بله
- اماده شو دارم ميام دنبالت ..باهم مي ريم
- من خودم مي رم..
- يه ربع ديگه اونجام
از عصبانيت بلند مي شوم و به اين طرف و ان طرف مي روم .....از اينكه مرا به بازي گرفته است خشم تمام وجودم را فرا مي گيرد ..اما براي اينكه مشكل ديگري به وجود نياورم ...سعي مي كنم خشم و نفرتم را كنترل كنم و همه چيز را تحمل ..اماده ...به انتظار او در اتاق مي نشينم ...بعد از بيست دقيقه گوشيم زنگ مي خورد و جواب مي دهم:
- بيا پايين ..تو ماشين منتظرتم
كيفم را بر مي دارم و از پله ها پايين مي روم ....به حاج خانوم كه در حال حرف زدن با تلفن است..سلام مي كنم ... رويش را بر مي گرداند و جوابم را نمي دهد و به بهانه حرف زدن با تلفن سرش را به سمت ديگري مي چرخاند ...
به شدت بهم ريخته مي شوم ...با اينكه توجه او را به خود... مهم نمي دانم اما كارها و رفتارش...بي اراده روي اعصابم مي رود... بخصوص كه پارسا هم دست كمي از او ندارد
از خانه خارج مي شوم و به سمت ماشينش مي روم.قبل از سوار شدن....نفس عميقي مي كشم و در جلو رو باز مي كنم و با سلام ارامي مي نشينم
جواب سلامم را مي دهد و حركت مي كند...چند دقيقه اي به سكوت مي گذرد كه مي گويم:
- خودم مي رفتم..لازم نبود از كار و زندگيت بزني
جوابم را نمي دهد
اما اينطور هم نمي توانم تحمل كنم بايد حرفهايم را بزنم ...دستهايم را كه در هم گره مي كنم و فشار مي دهم و خيره به دستانم مي گويم:
- معني رفتاراتو نمي فهمم...اگه قرارم باشه كسي اين وسط ناراحت باشه اون منم نه تو ...منم كه مجبور شدم زير بار هر چيزي برم ...و به خاطر داشتن بچه ام نه نگم...
اين كارا و برخوردات ...
دنده را عوض مي كند و در ميان حرفهايم مي ايد و مي گويد:
- نكنه انتظار داري مثل تازه عروسا باهات برخورد كنم ...؟...هرچي كه ميگي ..چشم بسته ...بگم چشم و قربون صدقه ات برم ؟
جلوي ريزش اشكانم را مي گيرم و مسير حرف را عوض مي كنم و مي گويم:
- تو مي خواي تا هر زماني كه زن و شوهريم ...هر جا كه مي خوام برم.. بياي و منو برسوني ؟ مگه بهم شك داري ؟
راحت و بي دغدغه و بي پروا جوابم را مي دهد:
- اره ..بهت شك دارم..و تا زماني كه بهت شك داشته باشم..روند زندگيمون همين ميشه ...
گوشه لبم را گاز مي گيرم و از پنجره به بيرون خيره مي شوم و ديگر حرفي نمي زنم و در فكر فرو مي روم..فكر اين زندگي و عاقبتي كه در انتظارمان است .
با توقف ماشين...سرم را بر مي گردانم..و به ساختمان شيك و بزرگ رو به رويم چشم مي دوزم..پياده مي شود و مي گويد:
- يكم كار دارم..كارامو انجام مي دم و بعد باهم مي ريم
romangram.com | @romangraam