#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_159


مجددا گوشي را بر مي دارد و به سمتم مي گيرد و مي گويد:

- چموش بودن براي زماني خوبه كه ناز كش داشته باشي...نه براي الاني كه تو اين خونه هيچ كس حوصله هيچ كسو نداره

درونم چشمانم پر از اشك مي شود و گوشي را از دستش مي گيرم..و مي گويد:

- درس و دانشگاهتو يه جور هماهنگ كن كه به بچه هم برسي..طوري نشه كه بي خيال اون طفل معصوم بشي

از هر كلام و ترفندي براي عذابم استفاده مي كند...و در درون لذت مي برد از عذابم...

هنوز نگاهش مي كنم كه بر مي خيزد و بالشتش را بر مي دارد و به سمت مبل مي رود ...در چند قدمي به مبل بالشت را رويش رها مي كند ..و ملافه اي از كمد بر مي دارد ....به وجود اهميتي نمي دهد و دراز مي كشد.. و چشمانش را مي بند





چند ثانيه اي به او خيره مي شوم....غرق خواب است..كيفم را روي ميز رها مي كنم و لبه تخت مي نشينم

مجبورم كه با او بمانم ..فهميدنش هم انقدرها سخت نيست..بي وجود او من يك مهره سوخته ام ..مهره اي كه حركت نكرده مات مي شود و در يك دست اندازه ساده كيش

فصل نوزدهم:





چشمانم را كه باز مي كنم مي بينم همان لبه تختم... در حالي كه پاهايم روي زمين است و نيم تنه ام روي تخت.... به خواب رفته ام ..كمي نيم خيز مي شوم و به مبل رو به رويم خيره مي شوم..خبري از پارسا نيست ..درست در جايم مي نشينم و دستي به صورتم مي كشم... ساعت از 10 گذشته





از جايم بر مي خيزم و به سمت دستشويي مي روم...امروز اول از همه بايد سري به بيمارستان مي زدم ...صورتم را خشك مي كنم و حوله به دست در كمد لباسهايم را باز مي كنم ..

از ديشب كه پارسا رفتارش را عوض كرد..از بيم تنها ماندن و رانده شدن تصميم گرفته ام مدتي به ساز او برقصم..به راستي كه با كوته فكريم بزرگترين حاميم را از دست داده بودم و خود نمي دانستم





او گفته بود ديگر آن روسري سياه كذايي را بر سرم نبيند...هرچه كرده ام خود با خود كرده ام ..پس نبايد بغض و گريه مي كردم و خود را مرتب جلويش ضعيف نشان مي دادم ...

شالي به رنگ سبز تيره را بر مي دارم و از بين مانتوهايم ...مانتويي مشكي بر مي گزينم ...اين تغيير آني را دوست ندارم ...اما حساب كار دستم امده ...

گوشيم را بر مي دارم و برايش پيغامي مي فرستم تا بداند كه مي خواهم بيرون بروم..اما جوابي از جانب او دريافت نمي كنم

با اين كه مطمئنم پيام سند شده ...باز مي فرستمش و باز بي جواب مي مانم ...مجبور مي شوم كه تماس بگيرم

چندين بار بوق مي كشد و جواب نمي دهد...باز تماس مي گيرم كه قبل از حرف زدنم مي گويد:

- الان تو جلسه ام ..يه نيم ساعت ديگه تماس بگير

romangram.com | @romangraam