#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_157
- دختر حاج رضا تازه از فرانسه اومده ...دنبال كار ميگرده..من گفتم شايد تو بتوني تو شركت.. براش يه كاري دست و پا كني
پارسا اخم ظريفي مي كند و تكه اي از گوشت درون بشقابش را بر مي دارد و مي گويد:
- شركت نياز به كارمند جديد نداره
- من بهشون قول دادم يه كاريش بكن
پارسا لقمه ي در دهانش را ...با حرص قورت مي دهد و حرفي نمي زند و بعد از خوردن دو قاشق ديگر از سر ميز بي مي خيزد
سعيد هم كمي بعد بي حوصله بلند مي شود و با تشكري به سمت اتاقش مي رود .
من هم اشتهايي براي خوردن ندارم ..بشقاب را پس مي كشم و مي گويم:
-دستتون در نكنه
بلند مي شوم ...حاجي قاشقش را در بشقاب رها مي كند و مي گويد:
- به پارسا گفتي كه مي خواي بري سركار؟
حرفهايش بيشتر متلكي است به من..اما با واقعيت هم مجبورم كه كنار بيايم:
- گفتم اين ترم درسم تموم بشه...بچه هم.. هنوز كوچيكه..يه دو سه ماهي بگذره بعد
ابرويش را با پوزخندي بالا مي اندازد و براي خواندن روزنامه به سمت مبلش مي رود...حاج خانوم هم... هنوز من را ادم حساب نمي كندو حرفي نمي زند ..و با تنها شدنمان ..بلند مي شود و عصمت را براي جمع كردن ميز صدا مي زند ...
من هم معطل نمي كنم و بي توجه به او از پله ها بالا مي روم...نگاهي به در اتاق كودك و سپس به اتاق خودمان مي اندازم ...دستي به پيشانيم مي كشم و ضربه ارامي به در مي زنم و وارد مي شوم ..رو به كمد ايستاده و دگمه هاي پيرهنش را مي بند...
در را ارام مي بندم و او مي گويد:
- خوب چيكار مي كني ؟
سرم را بلند مي كنم و نگاهش مي كنم ..هنوز دگمه هايش را مي بند..
- مي موني يا مي ري؟
حرفي نمي زنم..برمي گردد...دستانش روي يقه پيرهن است و مرتبش مي كند ..
- خيلي سخته جواب دادنش ؟
لبانم را بهم فشار مي دهم و مي گويم:
- منظورت از اين كارا چيه ؟
پوزخندي مي زند و مي گويد:
- اين كه بايد حواسم باشم ..كه زن عقديم ..يهو گند بالا نياره و آبرومو نبره ..منظوره ؟ازت مي پرسم كه تكليفم روشن شه...وگرنه وقت فكر كردن به تو و كاراتو...نداشتم و ندارم مهناز
romangram.com | @romangraam