#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_156




همه در سالن نشسته اند... زينب و عصمت ميز را مي چينند ... حاج خانوم در اشپزخانه است... سعيد حساب و كتابهايي كه حاجي از او خواسته است را انجام مي دهد ...و پارسا برخلاف ساعاتي پيش پاي راستش را روي پاي چپش انداخته و مجله اي خارجي را مي خواند ...ارام سلام مي كنم ..سعيد جوابم را مي دهد و حاجي هم سرش را برايم تكاني مي دهد

اما پارسا بي توجه به حضورم مجله را ورق مي زند ....روي صندلي و كمي نزديك به پارسا مي نشينم كه عصمت مي ايد و مي گويد كه شام حاضر است

همه بلند مي شوند حاجي اول مي رود و سعيد به دنبالش ...پارسا با ارامش مجله را مي بندد و روي ميز كناريش مي گذارد و اخرين جرعه از فنجان قهوه اش را سر مي كشد و بر مي خيزد ...

به نزديكيم كه مي رسد بلند مي شوم و با ترديد در صورتش خيره مي شوم ..چقدر ساده ام كه فكر مي كنم باز همان پارساي سابق است:

- چرا مشكي سرت كردي ؟

نمي فهمش و خيره در چشمانش سكوت مي كنم

-اگه مي خواي پيش بچه ات بموني... اون روسري كذايي رو يا برش دار يا عوضش كن

اين تغيير موضع برايم عجيب و حشناك است..

در جايم خشك مي زنم و او بي اعتنا از سالن خارج مي شود ...با رفتنش با گرفتگي و بد حالي و غم دستي به لبه روسريم مي كشم و از پي اش به سمت ميز مي روم

حاجي سر ميز نشسته است .سعيد و حاج خانوم طرفي و پارسا تنها اين سمت ميز ..به طبع بايد دركنارش بنشينم ..صندلي را بيرون مي كشم و مي نشينم ...همه مشغول شده اند... او براي خودش كمي سالاد در ظرف ريخته و ارام ارام چنگال را در تكه هاي كاهو فرو مي برد و در دهانش مي گذارد ..دست دراز مي كنم...و يك كفگير برنج براي خود مي كشم

-چرا انقدر زود برگشتي ؟

زير چشمي نگاهي به حاجي كه اين سوال را از پارسا كرده است مي اندازم..نه تنها من... بلكه بقيه هم نگاهش مي كنند

اما پارسا بي توجه به او.. و در حالي كه سرش را پايين انداخته و مشغول خوردن است مي گويد:

- يه كار مهم داشتم كه بايد امروز خودمو مي رسوندم ..براي همين كارو به يكي از بچه ها سپردم و خودم برگشتم

حاجي كه اين رفتار پارسا زياد به مزاقش خوش نيامده رو به من مي پرسد:

- بچه چطوره ؟

مستقيم نگاهش نمي كنم و با صداي ارامي مي گويم:

- خوبه

حاج خانوم كه تحمل صدايم را ندارد..مي گويد:

- حاجي معلوم نيست كه بايد تا كي توي دستگاه بمونه...

و در حالي به من ...كه در كنار پارسا نشسته ام چشم غره مي رود مي گويد:

- اگه اين ماههاي اخر كمتر حركت مي كرد و بيشتر مراقب خودش بود..بچه سر وقتش.. به دنيا مي اومد كه حالا مجبور نباشيم هر روز بريم و از پشت شيشه ببينيمش

سرم را پايين مي اندازم ..جايي براي جواب دادن هاي دندان شكن براي خود باقي نگذاشته ام

از پارسا هم ديگر انتظاري ندارم و از اينكه دارد كارهايم را تلافي مي كند و ديگر نمي خواهد كه هوايم را داشته باشد حس بدي پيدا مي كنم....

سكوت همه هم... تصديقي مي شود بر حرف حاج خانوم و محكوم كردن من ...ديگر چيزي از گلويم پايين نمي رود كه حاجي بحث را عوض مي كند:

romangram.com | @romangraam