#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_155
اونم براي يه مدت كوتاه ....بعد طلاقت مي دم ..نگران نباش به غير از مهريه ات يه چيزيم مي دم كه ويلون و سرگردون نشي ...در مورد بچه هم..متاسفم فكر نمي كنم كه بتونم كمكي بهت بكنم
اين همه بي رحمي در عرض چند ساعت از او بعيد است ..كاري مي كند كه از راستگويم پشيمان مي شوم ...حتي نمي دانم چه واكنشي از خود نشان دهم ...
نمي بينيمش اما احساس مي كنم كه صدايش كمي لرز دارد و به بهانه ور رفتن با باندش به من نگاه نمي كند..
-اما زورتم نمي كنم ...اگه مي بيني به خاطر بچه ات بايد بموني ...منم شرط خودمو دارم ...هر وقت كه دلم بخواد و ببينم كه مزاحممي طلاقت مي دم .....اين ترم... اگه درستو تموم كردي كه كردي ..در غير اين صورت اگه بخواي طلاقت ندم..بايد بي خيالش شي ...حقم نداري بري سر كار ...تا اخر هم نبايد حرفي از سهم و شراكت بزني ....اسم منم بايد به عنوان پدر بره تو شناسنامه سهراب ...اونطوريم كه من مي خوام بايد بگردي ..
بينيش را با احتياط طوري كه من شك نكم بالا مي كشد ..چيزي در درون دلم ...فرو مي ريزد و احساس مي كنم كه درون چشمانش پر از اشك است ..
-من به برادرت خيانت نكردم كه تو مي خواي .
- كي در مورد برادرم حرف زد...البته اره ...تو خيانت نكردي.. ولي هيچ وقتم واقعيتو بهش نگفتي ...و ازش به عنوان يه عروسك استفاده كرد
حالام اگه امكان داره ...يكي دوساعتي از اتاق برو بيرون ..نمي خوام ببينمت
اشكم در مي ايد و بي حرف از اتاق خارج مي شوم ...كوچكترين حمايتم را هم از جانب او از دست مي دهم
تا شب خودم را در اتاق كودك حبس مي كنم و به حماقتهايم مي انديشم ... شب هنگام زينب براي صرف شام به سراغم مي ايد
سخت است اما مي پرسم:
- اقا پارسا هنوز تو اتاقشونن؟
-نه خانوم اقا يه ساعتي هست كه پايين اومدن
او مي رود و من با نا اميدي بلند مي شوم و به اتاقمان مي روم و لباسهايم را عوض مي كنم...
***
romangram.com | @romangraam