#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_154
-لازم نيست كه ديگه ادامه بدي
به دست اويزانش كه از ان خون مي چكد خيره مي شوم...نگاهم نمي كند و بر نمي گردد...منتظرم كه باز بيرونم كند
- ديشب كارو به يكي از بچه هاي شركت سپردم و خودم صبح زود برگشتم ..اينجا كاري داشتم كه بايد خودمو امروز مي رسوندم..انجامش كه دادم به خونه زنگ زدم فهميدم اومدي دانشگاه ..گفتم بيام دنبالت كه باهام بريم بيمارستان..ديدمت كه اومدي بيرون ..و رفتي سر خيابون ..داشتم مي امدم سوارت كنم كه اون ماشين جلو پات نگه داشت و توام سوار شدي ..
توقع ندارم كه بهم وفادار بموني... چون از اولم علاقه اي در كار نبوده ...اما از اينكه ميگي از اول عاشق سهراب نبودي ناراحتم مي كنه ..ناراحت از چيزايي كه مي دونم و نمي تونم بگم ..و تو خيلي راحت در مورد اين موضوع حرف مي زني و مي گي براي چزوندن يكي ديگه به جواب سهراب بله دادي و برادر منو به بازي گرفتي
خجالت زده از رفتار گذشته با ناله و گريه مي گويم:
- اولش شايد اونطور كه بايد دوستش نداشتم.. ولي بخدا بعدش عاشقش شدم ..دوسش داشتم
پالتويش را در مي اورد و به سمت دستشويي مي رود..حرفهايم ديگر برايش ارزشي ندارند...از حرفهايم پشيمان مي شوم ..
صداي شير اب كه مي ايد .لبه تخت مي نشينم ...حق دارد كه ناراحت باشد ..
از اينكه مي بيند همسر برادرش ..ان علاقه اي كه هميشه از ان دم مي زد را به برادرش نداشته است ...
بيرون كه مي ايد بي اراده مي ايستم و سرم را پايين مي گيرم ....دور دستش را باند مي پيچد و حرف نمي زند..در خودش فرو رفته است ...
ان ظاهر مرتب با ان دعوا و گفتار من بكل اشفته شده است .
روي مبل نزديك به شومينه و به پشت به من مي نشيند و با باند دستش ور مي رود .....حرفي براي گفتن نمانده است ...
نمي دانم چه كنم كه در همان حال كه ارام باند را به دور دستش مي چرخاند مي گويد:
- مطمئنم به حاجي در مورد اون يه هفته چيز ي نگفته ..چون اگه حاجي مي دونست ..ديگه منتظر جواب گرفتن ازت نميشد ...
اما در مورد خودمون.....از اولم كه دوست نداشتي چيزي بينمون باشه ...پس بايد صبر كني ...
romangram.com | @romangraam