#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_153




- يه هفته تموم شد منم بايد مي رفتم ...اما همون يه هفته هم كافي بود كه ازم خوشش بياد ..





صدايش خش دار است

- توام از اون خوشت امده بود؟





سرم را تكاني دادم و گفتم:

- اصلا نمي دونم اسمشو چي بايد بذارم ...ازم خواستگاري كرد ..منم ..واقعا نمي دونم به خاطر خودش بود؟..به خاطر حرفاي بچه هاي دانشكده بود؟.چي بود كه ...قبول كردم و به خانواده ام گفتم

پدر كه نداشتم ....يه مادر بود و يه برادر ...برادم پاشد اومد تحقيق ..تا قضيه پرستاري از پدرشو مطرح كردم ..داغ كرد... طاقت نيورد و اومد دانشكده و يه دل سير كتكش زد ..ديگه نمي خواست كه منم بيام دانشگاه ...نصرتي هر روز مي اومد و مي گفت برادمو راضي مي كنه ..اما هيچ وقت نه پيش برادم امد و نه راضيش كرد ..

باز مادر واسطه شد كه دانشگاه بيام..اما عوضش داداشم تا يه مدت كشيكمو مي داد..

جرات نداشتم با كسي حرف بزنم ...نصرتي ديگه بهم نزديك نمي شد ..دورا دور يه پيغامايي برام مي فرستاد...

اما اصلا خودشو بهم نشون نمي داد..تا اينكه يه روز سهراب خودش اومد و ازم خواستگاري كرد..خيلي بي مقدمه بود ..دقيق يادمه... يه روز باروني ...هميشه مي ديدمش تو كلاس... ولي اصلا بهش توجه نمي كردم...نصرتي كه پا پس كشيده بود ...نمي خواستم فكر كنه من هنوز منتظرشم ..دلم مي خواست بهش حالي كنم كه كي رو از دست داده ..

منم ..منم به خاطر وضع ماليش و اينكه نشون بدم چه كسايي عاشقم مي شن قبول كردم ......اما سهراب از اولم رفتارش خوب بود...22- 23 سالم بود طبيعي بود كه غرق خرج كردنا و حرفاي مهربونش بشم.....اما واقعا كم كم ازش خوشم اومد..نه براي پولش ..بخاطر رفتارش ..مهربونيايش

..برادرمم كه ديدچنين خواستگاري دارم هيچي نگفت ...بقيه اشم كه خودت مي دوني ..مخالفتاي حاجي ..و اومدنمون به اين خونه ..بعد از اونم ديگه نصرتي كه فهميد ازدواج كردم هيچ حرفي نزد و ديگه بهم نزديك نشد ..





تا اينكه از طريق صدر فهميدم به حاجي و اون يه چيزايي درباره گذشته گفته ..چيزايي كه حاجي به واسطه اشون دهنمو بست ..اما نمي دونم چيا گفته ...صدر كه اشاره اي به جزئيات نكرد

اما گفت منو متهم به فساد اخلاقي مي كنه .امروز اولين بار بود كه مي ديدمش ....مي خواستم باهاش حرف بزنم و بگم كه چرا با ابروم بازي كرده ..بخدا همين بود..باور كن كه همين بوده ..





نفسش را چندين بار مي دهد تو و ازاد مي كند نفسم از گريه به شماره افتاده كه مي گويد:

- بعضي وقتا با خودم فكر مي كنم چه گناهي كردم كه مجبورم حرفايي رو بشنم كه قادر نيستم جايي جارشون بزنم.؟..چرا بايد بشم مرحم اسرار حرفاي كسايي كه بلاجبار ميان تو زندگيم ؟

-من به كسي خيانت نكردم پارسا بخدا نكردم ....حتي قبل از ازدواج با سهراب... براي محكم كاري از اينكه بعدا حرفي در نياد رفتم پزشك قانوني و



romangram.com | @romangraam