#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_152
- حيف اون همه كاري كه براي تو كردم
- باور كن من فقط با اون
- از اينجا برو بيرون
- باور كن من كاري نكردم
- برو بيرون
- من فقط سه ماه پرستار باباش بودم ..پدرش مريض بود..من دنبال يه كار بخور و نمير بودم ...جايي بدون سابقه ... بهم كار نمي دادن
- نمي خوام بشنوم ...
به سمت ميزش مي رود..از پشت سر به او نزديك مي شوم
-وضع خودشونم خوب نبود ...اما پولي كه لازم داشتم ...جور مي شد ...مادر نداشت ...خودش بود و باباش ...از طريق يكي از بچه ها فهميدم كه دنباله يه پرستاره ...
اونم كه دنبال يه ادم مطمئن مي گشت ..منو زود قبول كرد ..
اما چون پدرش فكر مي كرد كه هزينه يه پرستار براي پسرش زياده ...زير بار پرستار گرفتن نمي رفت.
براي همين ازم قول گرفت كه جلوي پدرش بگيم بهم علاقه داريم و مي خوايم ازدواج كنيم.. اوايل خوب بود...مي رفتم و مي امدم ..هر وقت من بودم اون تو خونه نبود..به قران نبود.. ...اما مريضي پدرش بدتر شد..سرطان داشت ..... جراحيش كرده بودن اما بي فايده بود...خيلي مي موند يه ماه دو ماه ..خونه اخرش سه ماه..
پدرش گير داده بود كه چرا عقد نمي كنيد...كه منم برم و با اونا... اونجا زندگي كنم ...همه چي داشت بد پيش مي رفت..اون كارشو به خاطر مرخصيايي كه براي پدرش مي گرفت از دست داد..
حقوق گرفتن منم رفت رو هوا..دكترا پدرشو جواب كردن ...اون موقع بود كه اومد با كلي التماس و درخواست ازم خواست براي اينكه دل پدرشو شاد كنه يه هفته صيغه اش بشم..صيغه اي كه بتونيم جلوي پدرش يه حلقه تو دست هم بكنيم....نه اينكه باهام كاري داشته باشه ....نه به او خدايي كه مي پرستي .....تنها اينكه يه هفته شب و روز تو خونه اشون باشم ..و اونم به بهانه كار كمتر بياد خونه...
حتي شبا هم به بهانه هاي واهي از خونه مي زد بيرون و تا روز بعد نمي اومد
قرارم شد كه بعد يه مدتيم من به بهانه خانواده ام برم و ديگه برنگردم ...اما باور كن باهام كاري نداشت ..اولم خودم نمي خواستم قبول كنم ..اما همه تو دانشكده قبولش داشتن ..پدرش داشت ميمرد ..ارزوي عروسي پسرشو داشت
دستانش مرتب مشت مي شدند و از هم باز .....
romangram.com | @romangraam