#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_151


به سمت خانه حركت مي كند...سكوت اختيار مي كنم..وارد خانه كه مي شوم ...بر روي ترمز مي زند و مي گويد:

- يه راست برو بالا تا من بيام

تند پياده مي شوم ...و از پله ها با عجله بالا مي روم ...در را كه مي بندم كيفم را گوشه اي از تخت رها مي كنم و با ترس طول اتاق را با فشار دادن انگشتانم طي مي كنم ...

پارسا از ان مردهايي نيست كه قاطي كند و بزند به سيم اخر ..لااقل براي من اينگونه بوده است.

در باز مي شود و من كه قلبم به دهانم امده... به سمتش بر مي گردم...

چند ثانيه اي به يكديگر نگاه مي كنيم و او مي گويد:

- همه چي رو خودت بگو

جراتش را ندارم...مي ترسم كه بداند و فكرهايي كند كه نپرسيده جانم را در اين اتاق بگيرد

- نذار خودم واقعيتو از دهنت بكشم بيرون ..حرف بزن

دهانم قفل شده است ..رنگم به شدت پريده..بر مي گردد و در را قفل مي كند و به ظاهر وبا ارامش مي پرسد:

- بگو

- يه همكلاسي قديمي

- يه همكلاسيه قديمي. چطور همكلاسيه كه انقدر خودموني باتو حرف مي زنه ؟چطوره كه نمي دونه تو شوهر داري ؟

-هيچ كدوم..هيچ كدوم از بچه هاي دانشكده نمي دونن

- چرا؟

- بنا نيست كه من زندگيمو بريزم تو دايره تا همه ببيننش

- اما بناست كه با يه پسر نامحرم اينور و انور بري؟

- نه..تو داري اشتباه فكر مي كني

اعصابش حسابي خرد مي شود ..دستش رامشت مي كند و روي پيشانيش مي گذارد و چشمانش را مي بندد و مي گويد:

- قبلا باهاش بودي ؟

اشكم در مي ايد ..زبانم بند مي ايد ...نگاهم نمي كند ...اما مي دانم كه مي خواهد سر برتنم نباشد:

- چند وقته؟

- نه بخدا ..

چشمان به خون نشسته اش را باز مي كند و به سمتم مي ايد

-واقعا روت مي شه به من نگاه كني؟ ...به قاب عكس اون خدابيامرز چطوره...؟

به عقب مي روم ...به سويم مي ايد :

romangram.com | @romangraam