#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_150


كاوه كه احساس قدرت مي كند با پشت دست لبش را پاك مي كند و به او خيره مي شود

پارسا صاف مي ايستد و با صورتي در هم به دست خونيش نگاهي مي اندازد و بي انكه نگاهم كند .با نفسي عميق و چشماني بسته مي گويد:

- برو تو ماشين

انقدر ترسيده ام كه اگر بگويد بمير هم اماده مردن مي شوم

به سر كوچه نگاهي مي اندازم و به راه مي افتم

كاوه كه باورش نمي شود با چشماني گشاد چند قدم به دنبالمان مي ايد و مي گويد:

- كجا داري مي ري؟

پارسا با نگاهي وحشتناك به او خيره شد و از من مي پرسد:

- من چيكارتم ؟

لبانم مي لرزند و اشك مي ريزم..جوابي كه از من نمي شنود..خيره در چشمان كاوه داد مي زند:

- من چيكارتم؟

بينيم را بالا مي كشم و در چشمان متعجب كاوه مي گويم:

- شوهرمه

پارسا با جوابم رو به كاوه مي گويد:

- حالا كه شنيدي من چيكارشم.. تا ندادمت دست پليس ....گورتو گم كن .....مِن بعد از اينم..از 20 متريشم رد نمي شي

و سپس به سمتم مي ايد و با دست به شانه ام ضربه ارمي مي زند و مي گويد:

- راه بيفت

گند زده ام اساسي..نمي دانم كه چگونه بايد جمعش كنم..از كجا و از چه زماني من و كاوه را ديده است؟ ..اصلا كجاي حرفهايمان را شنيده ؟..چرا او امروز اينجاست..؟

در را باز مي كند و منتظر مي شود كه سوار شوم...كاوه هنوز خيره به ما مي نگرد

سوار كه مي شوم در را محكم مي بندد تا كه به او حالي كند كه واقعا همسرم است و اگر او از اين به بعد نزديكم شود قلم پاهايش را خرد خواهد كرد

سوار مي شود و راه مي افتد ...از دستش خون مي رود..سر استين پالتوي روشنش..خوني شده است ..

حتي روي حرف زدن هم ندارم ...ماشين را به سمتي هدايت مي كند و متوقفش مي كند ...از درون جعبه روي داشبورد ..چند دستمال را.. به طور همزمان بيرون مي كشد و روي دستش مي گذارد و من ارام مي گويم:

- مي خواي بريم بيمارستان؟

مي ترسم نگاهش كنم ..گويي از چشمانش خون مي بارد

- هيچي نگو مهناز ..هيچي

انگشتان دستم را يكي يكي مي فشرم و زبان به دهان مي گيرم ...

romangram.com | @romangraam