#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_148


- داداشت منو زد و تو هيچي نگفتي ..و گذاشتي اون باعث جدايمون بشه ..عوضش تا اين پسره اومد خواستگاريت.. سه سوته زنش شدي ...

مكثي مي كند و با حرص مي گويد:

-اره خوب... حقم داشتي..مايه دار بود كه من نبودم ..ماشين كوچيكش اون وقتا يه زانيتا بود و براي من يه پيكان قراضه كه با كلي قرض و بدهي. گرفته بودمش ..لطفا نگو كه پولش برات مهم نبود و از سر عشق و علاقه عاشقش شدي

لبانم را گاز مي گيرم و مي گويم :

- وقتي چيزي نمي دوني حرف نزن

- كم نازتو كشيدم؟...كم براي داشتنت تلاش كردم؟ ..چيكار بايد مي كردم كه نكردم؟

عقدهايش سر باز زده بودند..نبايد مي ماندم ....اخم مي كنم و از ماشينش پياده مي شوم و به سمت پياده رو مي رم...

باز هم بي فكر ي كرده ام ...صدايم مي زند ..گوش نمي دهم ..نزديك به ظهر است و خيابانها خلوت ...

مي دود..قدمهايم را تند تر مي كنم ..صدايم مي زند

- مهناز

گوشيم زنگ مي خورد ..نگاهش نمي كنم و جوابي هم نمي دهم.. از خيابان مي گذرم و او در پيم مي ايد

ديداري به درد نخور ...هيچ كه نكرده ام... هيچ..تازه زبانش را باز تر كرده ام ...و حالا به حماقت سه سال پيشم فكر مي كنم ...حماقتي وحشتناك كه مانده ام چطور از ان خلاصي يافته ام ..

براي اولين ماشين دست تكان مي دهم ..او از راه مي رسد و مقابلم مي ايستد..مي چرخم و به سمت ديگري مي روم و او باز جلويم را سد مي كند و مي گويد:

- چرا واينميستي تا اخرشو بشنوي...بشنوي كه با من چيكار كرد و رفتي ؟

- ولم كن من با تو هيچ حرفي ندارم ...تو نيشتو زدي و منو بدبخت كردي ...برو ..برو و شاد باش كه به قصد و نيتت رسيدي

به هر طرف كه مي روم مي ايد و دست اخر گوشه استين پالتويم را مي گيرد و نگه ام مي دارد و مي گويد :

- من اون سالا ازت سوء استفاده كردم ؟...چيكار كردم؟ ..توام كه موافق بودي .....نبودي ؟؟نكنه سر و وضع زندگيمو ديدي و ترسيدي كه تا اخر عمر بدبخت بشي و همين طوري زندگي كني ..كه يهويي گذاشتي و رفتي ؟...حتي به پشت سرتم نگاه نكردي

استينم را از دستش بيرون مي كشم و مسيرم را به سمت كوچه پشت سر عوض مي كنم ... پشت سرم به راه مي افت و واو به واو گذشته را مي گويد:

- بابام چند ماه بعدش مرد ..البته از اولشم موندني نبود..دوست داشت ...دِ لعنتي چرا واينميستي كه بشنوي چه به روزم اوردي ؟

اشكهايم فرو مي افتند ..دعا دعا مي كنم كسي مار را نبيند ...

در يك حركت مي چرخم و مي گويم:

- بشنوم كه چي بشه ؟زندگي من و تو از هم جداست..خيلي وقته كه جدا شده...بفهم

- اون روز اگه اومدي شركت و چيزي نگفتم ..بخاطر حال و روزت بود وگرنه اين حرفا خيلي وقته كه سر دلم مونده

قدمي به عقب مي روم و به ديوار اجري تكيه مي دهم و مي گويم:

-بذار همون سر دلت بمونه ..ديگه هم از طريق غزل چيزي رو برام پيغام پسغام نكن.

پشت دستم را به زير گونه ا مي كشم و مي گويم:

romangram.com | @romangraam