#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_147
او كه تا اين زمان بي صدا رانندگيش را مي كرد با اخرين كلامم... ماشين را به گوشه اي از خيابان هدايت مي كند و با حرص روي ترمز مي زند و به سمتم مي چرخد و مي گويد:
- چي داري براي خودت مي گي ؟
- نامرد پست فطرت..من كي با تو بودم؟
رگ گردنش متورم مي شوم و صورتش به سياهي مي زند
- مهم نيست قبول كني يا نه..چون ديگه قبول كردنش برام اهميتي نداره..فقط مي خوام بدونم چرا ؟من چيكارت كرده بودم كه اونطوري با ابروم بازي كردي؟
- من نمي دونم داري درباره چي حرف مي زني ؟
- يعني مي خواهي منكر صدر و حاج ايوب حشمتي بشي ؟
انگار كه مچش را گرفته باشم.. لحظه اي در چشمانم خيره مي شود و بعد رويش را از من مي گيرد و بر مي گردد و دستانش را روي فرمان مي گذارد و مي گويد:
- من با ابروي كسي بازي نكردم
- براي همين اون چيزا رو به صدر گفتي ؟...گفتي كه باهم بوديم ...؟
- من فقط گفتم ...يه هفته من و تو
چشمانم را اشك فرا مي گيرد و با نا اميدي مي گويم:
- تو همه چيزو بهش گفتي اره ؟....اره ادم قدر نشناس؟
سرش را مي چرخاند و به من كه با چشماني پر اشك نگاهش مي كنم خيره مي شود و مي گويد:
- ما قرار بود باهام ازدواج كنيم... يادته ؟
سكوت مي كنم
- اما برادرت نذاشت..تا فهميد من خواستگارتم ...اومد دانشگاه و اون بلبشو رو راه انداخت
- براي انتقام از اون.. اينكارارو با من كردي ؟
- مي خواستم كاري كنم.. خيلي وقت پيش مي كردم..قبل از اينكه زن اون پسره بشي
-پشت سر شوهر من درست حرف بزن
- همچنين مي گي شوهر....كه كسي ندونه فكر مي كنه خيلي اقا بوده
از اول هم سوار شدنم اشتباه بود ..دستم به سمت دستگيره در مي رود و او مي گويد:
romangram.com | @romangraam