#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_145
- تو اين دو روزه كه مشكلي نداشتي ؟
دستم به سمت بند نازك لباس خوابم كه از روي شانه ام لغزيده و روي بازويم افتاده مي رود و مي گويم:
- نه
سكوت مي كند ..او تنها مي پرسد و من تنها به جوابهاي كوتاه بسنده مي كنم
- بچه حالش چطوره؟خوبه؟
نمي دانم اين موقع شب ..اين تماس گرفتن و اين حرف زدنهايش ديگر چيست؟
- دكتر مي گه هنوز بايد تو دستگاه بمونه
- باشه ...من تا پس فردا ميام..اگه..اگه كاري داشتي باهام تماس بگير
- باشه
- كاري نداري؟
حرف زدن با او چقدر سخت شده است ..همين دو روز هم كافي بود كه از او كه دور بودم ..بيشتر و بيشتر از قبل دور شوم
- نه
- خداحافظ ..مراقب خودت باش
مي خواهم منم هم بگويم خداحافظ.. اما زبانم نمي چرخد و تماس را قطع مي كنم
به گوشي در دستم نگاهي مي اندازم ..و با خودم مي انديشم كه چرا او بايد همسرم باشد ...كسي كه من تمايلي به جواب دادن به سوالهايش را ندارم
گوشي را روي عسلي مي اندازم و دراز مي كشم...و با خود فكر مي كنم..
شايد اگر كمي صبر مي كردم ..بي شك راه حل بهتري پيدا مي كردم كه زير بار اين ازدواج نروم
فصل هجدهم:
صبح روز بعد غزل با نيم ساعت تاخير مي ايد ..هرچند خودم هم به اين تاخيرهايش عادت دارم ...كاري نميشود براي اين عادتهاي غلطش كرد..قادر به رها كردن خواب شيرين اول صبحش نيست و حتي حاضر نيست با چيز ديگري هم عوضش كند
تا به دانشگاه برسيم يك ساعتي طول مي كشد
به محض رسيدن از خوش اقباليم استاد را در راهرو و در حال گفتگو با جمعي از دانشجويان مي يابم ...هر دو خوشحاليم كه لازم نيست براي پيدا كردنش وقت زيادي را تلف كنيم
با رفتن دانشجويان و حرف زدن با استاد و خواهش و در خواست بلاخره با اكراه 4 روز روز ديگر به مهلت داده شده مي افزايد و در عوض ...توقعش از كار تحويل داده شده ..بالاتر مي رود و من به ناچار مي پذيرم
غزل كه براي كاري به دفتر گروه سر زده است مرا تنها مي گذارد تا در محوطه سبز دانشگاه بعد از انجام كارش به من ملحق شود
از پله ها كه ارام پايين مي ايم ......نگاهي به اطراف مي اندازم... نصرتي را با يكي از پسران هم دوره ام مي بينيم ...
romangram.com | @romangraam