#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_143
- ببخش توام از كار و زندگيت افتادي
- اي بابا چه حرفيه ..يه خاندان حشمتيه و يه ريزه ميزه عمو
دلم مي خواهد از گفتارش... شاد و خشنود شوم .. اما بي حوصله تر از انيم كه حس هاي خوشايند به سراغم ايند...
محوطه را دور مي زند و از بيمارستان خارج مي شود ...از زماني كه به عقد پارسا در امده ام كم حرف تر شده و زياد با من حرف نمي زند
- دانشگاهتو چيكار كردي ؟
سرش را بي خيال تكاني مي دهد و مي گويد:
- حس و حالشو ندارم ...شايد ديگه ادامه ندادم
چشمانم باز مي شود و با تعجب مي پرسم:
-چرا؟
دنده را عوض مي كند و نفسش را بيرون مي دهد و بدون نگاه كردن به من مي گويد:
- مهناز خيلي از ما بدت مياد؟
خنده ام مي گيرد
- اين چه سواليه؟من چي پرسيدم تو چي گفتي ؟
- من مي دونم از پارسا خوشت نمياد و مجبور شدي كه
- من..من از اون بدم نمياد
در حين رانندگي سرش را لحظه اي به سمتم مي چرخاند و مي گويد:
- ولي ازشم خوشت نمياد
سكوت مي كنم..فرمان را مي چرخاند ..و مي گويد:
-مي دونم كوچكتر از اونيم كه حرفام خريدار داشته باشه اما براي دلخوش كنك خودم كه شده مي گم...شايد هيچ وقت نتونه برات مثل سهراب بشه كه نميشه ام..پارسا خلق و خوي خاص خودشو داره ..
لبخندي مي زند و مي گويد:
- كه دوتامونم مي دونيم كه چه خلق و خوي گنديه
واقعا خنده ام مي گيرد و لب پايينم را گاز مي گيرد ..كمي مي خندد و در پايان خيلي جدي مي گويد:
- اما مطمئنم كه بيشتر از اون هواتو داره
خنده ام محو مي شود و خيره نگاهش مي كنم ...
- منم دوست نداشتم كه اين اتفاق بيفته اما افتاده ...حالا كه افتاده انقدر خودتو اذيت نكن
چند ثانيه اي خيره اش مي شوم و سپس نگاه از او مي گيرم و درست سرجايم مي نشينم و به بيرون نگاه مي كنم ...و فكر مي كنم كه چطور انقدر مطمئن است كه پارسا بيش از سهراب هوايم را خواهد داشت
romangram.com | @romangraam