#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_142


- راستشو بخواي خودش گفت بهت بگم كه اگه مي خواي نقشه ها رو برات بكشه





با خشم سكوت مي كنم و او كه مي داند حرف بي ربطي زده است مي گويد:

- البته من بهش گفتم تو بي خود مي كني كه پيشنهاد مي دي ..پسره نفهم.. فكر كرده شهر هرته

از پنجره شيشه اي فاصله مي گيرم و به سمت در خروجي مي روم..پشت سرم مي دود و مي گويد:

- مي خواي خودم بكشم ...؟

سرم را به شدت تكان مي دهم

در حال نفس زدن لبش را كج مي كند و مي گويد:

- پس چيكار مي كني ؟

- يه كاري تا هفته بعد مي كنم

-امي..سهراب بايد تا كي بمونه بيمارستان..؟

- هنوز نمي دونم صبح با دكتر حرف زدم مي گه هنوز بايد تو دستگاه بمونه

- فردا بيام دنبالت بريم با استاد حرف بزنيم شايد يه هفته ديگه هم بهت فرصت داد

- چي بگم..بايد بيام ...شايد قبول كرد

-پس سر ساعت 8 دم در خونه اتون منتظرم..الان ماشين داري يا برسونمت؟

- نه برادر شوهرم هست

- منظورت پارساست؟

- نه نه..سعيد

ابروهايش را بالا مي اندازد و مي گويد:

- چه عجب دست از سرت برداشت

مايل نيستم غزل چيز ي از عقد من و پارسا بداند ...سريع به او دستي مي دهم و مي گويم:

-پس فردا منتظرتم ..دير نكني

و با عجله به سمت ماشين مي روم...سعيد كه مرا از دور مي بيند ماشين را روشن مي كند ....در جلو را باز مي كنم و مي نشينم و مي گويم:

- سلام ..خيلي وقته كه اومدي؟

- نه تازه 2-3 دقيقه است

romangram.com | @romangraam