#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_139






انگشت اشاره اش را روي شقيقه اش مي گذارد و مي گويد:

- از اين به بعد زندگيت....محض رضاي خدا از اينت... يكم استفاده كنه و درست به كارش بگير ....خودموني بگم..حساب شده قدم بر دار.. كه دفعه بعد ممكنه با ندونم كاريت كل زندگيتو به باد بدي





خيره نگاهش مي كنم ..همه وسايلش را در يك دست مي گيرد و دست ديگرش را روي دستگير مي گذارد و مي گويد:

- بهتره زودتر به خودت بياي ...توي بازي با حاجي ...يه ثانيه هم يه ثانيه است ...ثانيه هايي كه ممكنه اينده اتو تباه كنن

اب دهانم را قورت مي دهم و مي پرسم:

- تو كجاي اين بازي هستي ؟

دستش را از روي دستگيره بر مي دارد و با لبخندي به در تكيه مي دهد و با پوزخندي مي گويد:

- من بازيكن ذخيره ام...هر وقت كه لازم باشه ميام ...هر وقتم كه نباشه بيرون ميرم...منتها از اون ذخيره ها كه اگه بيان تو بازي ..خيلي چيزا واسه رو كردن دارن ...از اون ذخيره هايي كه گل زدنشون حتميه





لبانم از هم باز مي شوند..تكيه اش را از در مي گيرد و مي گويد:

- نمي خواي چيزي از اونجا برات بيارم ؟

سكوت مي كنم...از او مي ترسم ..چرا كه فكر مي كنم شايد او هم همدست حاجي است كه مرا به مبارزه با او مي طلبد...

خيره به او از اتاق خارج مي شود و در را مي بندد...

در بهت كلامش فرو مي روم ...و از زندگي جديدم به وحشت مي افتم





فصل شانزدهم :





دو روز تمام از رفتن پارسا مي گذرد ...وضع جسمانيم كمي بهتر شده است ..سعيد در طول روز چند باري مرا مي برد و مي اورد ..بودنم در بيمارستان بي تاثير است اما قلبم هم در خانه ماندن ارام نمي گيرد ....



romangram.com | @romangraam