#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_138


برگه را بين دو انگشتش به سمتم مي گيرد و مي گويد:

-چرا فكر مي كني يك سوم سهام اون شركت به يه بچه شير خواره مي رسه؟

مات نگاهش مي كنم





نفسش را بيرون مي دهد و بر مي خيزد ...و برگه را چون يك شي بي ارزش روي گوشه اي از ميز رها مي كند و بي انكه نگاهم كند مي گويد:





- به حاجي نگو من چيزي از اين برگه مي دونم ..بذار ببينيم تا كجا مي خواد پيش بره

- منظورت چيه؟

برگه را بر مي دارد و به سمتم مي چرخد و مي گويد:

- اين برگه بي ارزشه..هيچ اعتباري نداره ...

- اما امضاي حاجي زيرشه

پوزخندي مي زند و مي گويد:

- اگه امضاي حاجي دلتو خوش مي كنه.... حرفي نيست..مي توني با اين باور زندگيتو پيش ببري

- اون قول داده

لبخندي مي زند كه باعث نمايان شدن دندانهاي سفيدش مي شود :

- حاجي تو زندگيش از اين قولا زياد داده

از ترس اشكهايم بند مي ايد ..پالتوي ديگري بر مي دارد و ابتدا كت و سپس پالتو را به تن مي كند ...و و سايل و كيفش را بر مي دارد و مي گويد:

- تا من بر مي گردم همين جا بمون ..به سعيد مي سپرم هر وقت خواستي بري بيمارستان ببرتت...لطفا هم تا بر مي گردم ..كاري نكن كه اوضاع از ايني كه هست خراب تر بشه

بلند مي شوم و دسته مبل را محكم مي چسبم كه نيفتم و با جديت و نگراني و خشم مي گويم:

- اما من با قولي كه داد ....تن به اين كار دادم





مي ايستد و خيره در چشمانم مي گويد:

- خودت گفتي اون هر كاري مي كنه.....خانوم زرنگ بايد پيش بيني اين موقع رو هم مي كردي كه رو دست نخوري ..حالا كه خوردي ..حساب شده برو جلو ...نه با كولي بازي ..نه با كاسه چه كنم چه كنم...

romangram.com | @romangraam