#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_137
من چرا انقدر خودم را ضعيف و ناتوان نشان مي دادم...چرا فكر مي كردم كه اگر بخواهم و اراده كنم هر كاري خواهم كرد...
هر چه بيشتر براي نجات زندگيم دست و پا مي زدم..بيشتر در خود و اشتباهاتم غرق مي شدم و بيشتر به همگان ثابت مي كردم كه من يك احمقم...
از اينكه او همه چيز را مي دانست بسيار ناراحت بودم و در حالي كه جاني براي تكان خوردن نداشتم با چشماني گريان به او مي گويم:
- تو كه همه چيزو مي دونستي... پس چرا حرفي نزدي؟ ..چرا تا اخرش اومدي؟چرا هيچ مخالفتي نكردي ؟
سرم را در گودي شانه اش فرو مي برم ...بي هيچ احساس و انديشه اي...ناچار است كه وزنم را تحمل كند.. چرا كه اگر نباش ...بي جان بر زمين خواهم افتاد
حرفي نمي زند و مرا كمي كشان كشان ...به نزديكترين مبل مي رساند و كمكم مي كند كه بنشينم ..درد دارم ..اما درد بي عقليهايم بيشتر از هر درد جسمي ديگر ...عذابم مي دهد
دستم را حايل چشمانم مي كنم ..و تنها گريه مي كنم
كمي خيره به من مي ايستد و سپس به سمت ميزش مي رود...و بين راه برگه را از روي زمين بر مي دارد و با صدايي كه كمي ارامتر شده است مي گويد:
- خودت خواستي ....حتي براي اينكه فرصت حرف زدن داشته باشي و ازم كمك بخواي از محضر زدم بيرون... اما تو حرفي نزدي ..تو اصلا منو ادم فرض نكردي... كه بخواي حقيقتو بهم بگي...بخواي راستشو بگي و بهم اعتماد كني ..من يكبار از طرف تو... چوب كمك كردنمو خورده بودم...ديگه حاضر نبودم از طرف تو پس زده بشم.
....وقتي كسي كمك و حمايتمو نخواد ...منم مرض ندارم كه مدام خودمو پيشش كوچيك كنم .
سرم را كمي بالاتر مي اورم..مشغول جمع كردن وسايلش است ..صدايم ضعيف است اما حتم دارد كه مي شنود:
- پدرت تهديدم كرد كه يا قبول كنم يا برم ..اما من نه مي خواستم قبول كنم نه برم..
وقتي سفته ها رو نشونم داد و گفت به واسطه اشون تو دادگاه مي گه كه بدهكارم و توانايي پرداختشونو ندارم و ممكنه به خاطر بدهيم به زندان بيفتم ..اونوقته كه حضانت بچه رو ازم مي گيره ..ترسيدم...خودتم مي دوني پدرت بخواد ... كاري كنه... مي كنه..حتي به قيمت از بين بردن حيثيت و ابروي ادما ...
دست از كار مي كشد ..برگه را كه روي ميز گذاشته بر مي دارد و روي اولين صندلي با حالي خسته مي نشيند و پاهايش را كمي دراز مي كند...و در حالي كه با دستي برگه و با دستي ديگر پيشانيش را دست مي كشد ...مي گويد:
- خيلي ساده اي مهناز
به او خيره مي شود...اصلا برايش مهم نيست كه بايد در اتاقش ساكن شوم ....در پشت ان چشمان و نگاهش ..انديشه هاي ديگري خفته است كه بي شك در اينده دور يا نزديك معلوم خواهند شد
romangram.com | @romangraam