#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_136




چانم مي لرزد نگاهش نمي كنم ..اما حرفم را محكم مي زنم:

- تو زندگي با برادرت..من هر سازي نزدم كه او باهاش برقصه ..اقاي به حساب برادر...برادرت ..فهم و شعور داشت و مي فهميد چي درسته چه غلط ..هيچ وقتم هيچ كدوممون نظر همديگرو به اون يكي تحميل نكرديم ..هيچ وقتم برادرت برام خط و نشون نكشيد ..كه تو داري برام مي كشي ...در ضمن تو نه شوهرمي و نه كس و كارم ..كه وظيفه اي در قبالم داشته باشي...





دستش را كمي پايين تر مي اورد و سرش را بيشتر به من نزديك مي كند و مي گويد:

- يادت رفته يه ساعت پيش كجا بودي ؟...چي رو امضاء كردي و به كي بله گفتي ؟

با نفرت در چشمانش براق مي شوم و مي گويم:

- همش به خاطر بچــ

- بچه ام... بچه ام ..فقط همينو بلدي بگي ...نكنه چون تو فكر كردي تنها راه بودن پيش بچه ات ازدواج بامنه ...بايد بقيه هم همين فكر و كنن...و فكر كنن من يه مترسك سر جاليزم

سكوت مي كنم و او مي گويد:

- يه ساعت پيش محضر بودي خانوم به حساب همسر ..توي سند ازدواجو امضا كردي و به منم بله دادي .....حالا يادت اومد؟....يادت اومد كه الان شوهرتم و هرچي كه مي گمو بايد گوش كني ؟

لب پايينم را بين دندانهايم با حرص به بازي مي گيرم و به زمين چشم مي دوزم





- مجبورت نكردم كه بياي زنم شي..خودت انتخاب كردي ..حالا كه انتخاب كردي ..بايد پاي همه چيش وايستي ...يادت رفته او روز... تو اون جگركي هر چه كه به دهنت رسيد بارم كردي ...بخدا كه از اون روز ديگه نمي خواستم ببينمت..كه فكر نكني منم كشته و مردتم ...

ديدم حاجي گير داده ..هي اذيتت مي كنه...وكيل گرفته...خواستم كمكت كنم..اما منو هم رده حاجي و كرده هاش كردي ..حتي روي ديدنمو نداشتي ...نمي دونم تو و حاجي چرا انقدر منو پَپه فرض مي كنيد ...يعني الان پيش خودتون فكر كرديد من نفهميدم تو ي محضر.. تو چه برگه اي گرفتي و حاجي پاي چي رو امضا كرد ؟

اگه مراعات حالتو مي كنم ..لااقل به خودت اجازه نده كه منو احمق فرض كني ..وقتي اومدم تو رو از وجود اون وكيل با خبرت كردم ..يعني تا تهشم رفتم ببين يارو داره چيكار مي كنه

مي خواي بگم تو جيب راست پالتوت چيه تو چپت چيه ؟

با نگراني نگاهش مي كنم و سريع دستانم را در جيب پالتويم فرو مي برم ...

پوزخندي مي زند و مي گويد:

- من نديده هم مي تونم بفهم مبلغ اون سفته ها چقدره ...فقط به يه چيز شك دارم ..اون مفاد عهدنامه اتونو

و بي معطلي دستش را در جيب پالتو يم فرو مي برد..برگه را ميان دستم سفت مي گيرم...دستش انقدر بزرگ است كه دست مشت شده ام در بين دستتش گم مي شود..

نمي خواهم كه باور كنم رو دست خورده ام و با لجاجت مانعش مي شوم.... انقدر كه ....با ان دست و پا زدنهايم چون موش افتاده به دام ...در اغوشش مي افتم و او با يك زور ضعيف به راحتي برگه را بيرون مي كشد ..از درد ضعف مي كنم و سرم گيج مي رود. تعادلم را از دست مي دهم و پيشانيم ارام به شانه اش مي خورد ......برگه از دستش رها مي شود و مرا محكم بين بازوانش مي گيرد كه نيفتم





romangram.com | @romangraam