#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_135
سرش را بلند مي كند و مي گويد:
- يعني چي كه چيكار كني ؟
- من كه نمي تونم با تو توي يه
- مي گي چيكار كنم؟مگه من خواستم يا من كردم ؟مي بيني كه ..هر بار منو مي ندازن توي يه چاه جديد...
اشك در چشمانم حلقه..مي زند
- اما من
- مهناز خواهش مي كنم ..الان نه...ببين من سه چهار روزي مي رم اصفهان ... و بر مي گردم ..تا اون موقع هم كه برگردم همه چي رو درست مي كنم ..باشه ؟تو فقط يه كم تحمل كن ..اتاقتو براي خواب و استراحت مي خواستي ديگه ..فكر كن اينجا هم اتاق خودت..منم نيستم..تو راحت باش ...
چرا نمي فهمد كه نمي خواهم در قلمرو او باشم
- اما من تو اتاق خودم راحت تر بودم..اونجا ميز كارم بود ..تمام وسايلم بود
- مشكلت ميز كاره؟..ميگم برات بيارنش ..وسايلتم كه اوردن ..بگردي.. پيداشون مي كني
بلند مي شود و كتش را در مي اورد و از كمدش يك دست كت و شلوار به همراه كاورش در مي اورد و مي گويد:
- برگشتم تكليف همه چي رو روشن مي كنم
كيفش را از روي زمين بر مي دارد و اسنادي را داخلش مي گذارد ..دوست ندارم وضعيت جديد را قبول كنم..چرا كه احساس مي كنم پذيرشش.. برايم حكم شكست را دارد.ايستاده به او كه در حال گردش در اتاقش است مي گويم:
- بچه رو كه از بيمارستان بيارن منم مي رم تو اتاق بچه ...اينطوري توام راحت تري
مي ايستد و نگاهم مي كند و مي گويد:
- خيل خوب هر كاري مي خواي بكني ..بكن ..اما بعد از اومدن من ...وقتي مي گم تو همين اتاق بمون ..يعني بمون....
از امر و نهي كردنش ان هم انقدر صريح... ناراحت مي شوم و سرم را به سمت پنجره مي چرخانم و مي گويم:
- به من دستور نده
- وقتي حرف حساب تو گوشت نمي ره ..مجبورم كه دستور بدم
- گفتم مي رم اتاق بچه
كيف و زونكن در دستش را روي تك مبل نزديك به شومينه رها مي كند و به سمتم مي ايد ..انقدر نزديك كه بالاجبار قدمي به عقب مي روم
دستش را بلند مي كند و روي در كمد...درست بالاي سرم مي گذارد و رويم خم مي شود و مي گويد:
- اگه توي زندگي با سهراب هر كاري كردي و اونم به سازت رقصيد ..بنا نيست چون برادرشم ..منم مثل اون رفتار كنم ...خوشم نمياد باهام هي لج مي كني ...وقتي ميگم تو همين اتاق بمون يعني بمون همينجا ..من نمي دونم مي خواي چي رو به كي ثابت كني كه هي مي گي نه...نمي خوام ...وقتي كه من اينجا نيستم ...چه لزومي داره كه بري اتاق بچه ؟
romangram.com | @romangraam