#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_140




وضعيت كودكم هيچ تغييري نكرده است ...هنوز مي گويند بايد در دستگاه بماند ..ديروز غزل بعد از روشن كردن گوشيم تماس گرفت..و كلي ابراز دلنگراني كرد از نبودن و بي خبر گذاشتنش...امروز مي خواهد بعد از ظهر براي ديدن خواهر زاده اش به بيمارستان بيايد...

حاج خانوم بعد از رفتن پارسا ..يك كلام هم با من حرف نزده است ...حاجي هم كه اصلا به روي خودش نمي اورد كه سرم چه كلاهي گذاشته ...براي اولين بار به حرف پارسا گوش داده ام..البته به خاطر وضعيت فرزندم فكري هم به كارهاي حاجي نمي كنم...يعني وقتش را ندارم





باز هم در كلاسهايم غيبت و تاخير دارم ..كارهايي كه بايد تحويل مي دادم ... هيچ كدامشان را تكميل نكرده ام .. ..غزل گفته با استاد صحبت كرده و به خاطر قانع كردنش مجبور شده كه قسمتي از زندگيم را برايش بازگو كند.... البته اگر اين قسمت كل زندگيم نبوده باشد كه حتما هم هست ..اين دختر هيچ چيز در دهانش نمي ماند .....

سعيد به توصيه پارسا ميز كارم را به اتاق اورد ه است و مرتب از من مي پرسدبه چيز ديگري احتياج دارم يا نه ...مي دانم همه اينها توصيه ها ي پارسا ست...

با اين وجود از نبودش در خانه و در اين اتاق راضيم ..و مطمئنم او هم براي فرار از هم اتاقي بودن... به اين سفر رفته است..





***





- خيلي كوچولوه

- پس مي خواستي اندازه تو باشه؟

-الهي .... خاله قربون اون دست و پاي بلوريت بره

اين دختر در بدترين شرايط هم دست از گزاف گويي هاي بي معنيش بر نمي دارد

- هي خاله سوسكه..مراقب حرف زدنت باش

مي خندد و دو دستش را روي شيشه مي گذارد و مي گويد:

- اسمش چيه؟

- سهراب

دستانش را از روي شيشه بر مي دارد و مي گويد:

- شوخيت گرفته؟..تو كه مي گفتي امير !

نفسم را بيرون مي دهم و مي گويم :

- بابا بزرگش اينطوري خواسته

نگاه كوتاهي به نيم رخم مي اندازد و دوباره به كودك درون شيشه خيره مي شود و مي گويد:

romangram.com | @romangraam